#بامداد_خمار_پارت_288
صدایش آرام و سرزنش آمیز بود. گفتم:
- به خاطر پسرم، آقاجان.
هیچ نگفت ولی رنگش مثل گچ سفید شد. از آنچه گفته بودم پشیمان شدم. دست ها را به پشت زد. پشتش تا شده بود. به
زمین خیره شد. ساکت ماند. عصمت خانم بی صدا اشک می ریخت. پدرم گفت:
- می دانم، خیلی زجر کشیده ای.
از میان هق هق گریه گفتم:
- آقاجان، هیچ کس نمی داند، هیچ کس!
گذاشت تا گریه ام فروکش کند. چند بار دهان گشود تا صحبت کند. لب هایش می لرزید و نمی توانست. آن گاه گفت:
- خوب، تمام شد. دیگر حرفش را هم نزن. دیگر ؼصه نخور. خودم همه چیز را رو به راه می کنم. حالا هم طوری نشده.
قدمت سر چشم. خوش آمدی. ضرر را او کرد که زنی مثل تو را از دست داد. من که نمی فهمم چه طور قدر جواهری
مثل تو را نشناخت. این هم از بدبختی خودش است. از بدبختی این طور آدم ها یکی هم همین است که قدر نعمت هایی را
که خداوند به آنها می دهد نمی شناسند.
حسن خان گفت:
- واقعا درست گفتید آقا. خر چه داند قیمت نقل و نبات؟
به اتاق رفتیم و نشستیم. هادی چای آورد. پدرم گفت:
- حالا می خواهی چه بکنی؟
- می خواهم طلاق بگیرم.
- کار صحیح همین است. ولی با این همه باز خوب فکرهایت را بکن.
- از یک سال بعد از عروسیم داشتم فکرهایم را می کردم. آقاجان.
پدرم فکری کرد و گفت:
- من که نمی توانم تو را با این حال به خانه ببرم. مادر بیچاره ات از پا در می آید.
حسن خان گفت:
- نظر بنده هم همین است.
پدرم رو به حسن خان کرد:
- اجازه می دهید محبوبه چند صباحی این جا بماند؟ آن قدر که کبودی های صورتش از بین برود. بعد خودم می آیم و می
برمش.
حسن خان و عصمت خانم با هم گفتند:
- اختیار دارید. این جا منزل خودشان است. تا هر وقت دلشان بخواهد تشریؾ داشته باشند.
وقتی پدرم می رفت دست در جیب کرد و مشتی اسکناس در دستم نهاد. نه هنگام آمدن مرا بوسید و نه وقت رفتن. می
romangram.com | @romangram_com