#بامداد_خمار_پارت_268

محبوب هر جا خواست برود می رود. نشنوم دیگر جلویش را گرفته باشی ها! چه روزهایی بودند! روزهایی که از درد
پسرم، و شور عشق دوباره شوهرم گیج و مست بودم. روزهای دردناک و شیرین، شب های خلسه صوفیانه. حیم دیگر
ظهرها در دکان نماند. شب ها اول ؼروب خانه بود. دیگر دهانش بوی الکل نمی داد. پاشنه کفشش را نمی خواباند. کت و
شلوارش تمیز و مرتب بود. دایه می آمد و پول می آورد. من آن را لب طاقچه می گذاشتم. رحیم دست نمی زد. انگار آتش
بود و دستش را می سوزاند. انگار ماری بود که انگشتانش را می گزید. مادرش به او چپ چپ نگاه می کرد و لب می
گزید و از روی تاسؾ سر تکان می داد. روزها که او نبود ؼرؼر می کرد - :چیز خورش کرده. یا - حالا خیالش راحت
شد. شب و روز بر جگرش نشسته. انگار نمی شنیدم. دیگر برایم اهمیتی نداشت. وقتی رحیم به این زمزمه ها ترتیب اثر
نمی داد، چه جای ترس و اندوه بود؟ مگر باید با نفیر باد در افتاد؟ مگر کسی با ؼرش طوفان دهان به دهان می گذارد؟ نه،
باید صبر کرد. باید پنجره ها را بست و به آؼوش عزیزی پناه برد .بهید به آؼوش رحیم پناه برد. دایه آمد. با او به لاله
زار رفتم. رفتم پیش یک زن ارمنی که لباس عروسی خواهرهایم را دوخته بود. دادم یک لباس تافته برایم بدوزد .تافته آبی
چسبان با یقه برگردان سفید و دکمه های صدفی ریز. لباس را به تنم امتحان می کرد با همان لهجه شیرین ارمنی گفت: -
کاش همه مشتری هایم مثل تو بودند – لباس روی تنت می خوابد. شوهرت باید خیلی قدرت را بداند. بعد از مدت ها به
صدای بلند خندیدم. دایه جان خوشحال شد. کفش های پاشنه بلند خریدم. عطر خریدم. گل سر و گوشواره خریدم. ماتیک و
سرخاب ، و همه را برای شب ها، برای دم ؼروب، برای وقتی که رحیم می آمد. اگر خداوند به کسی نظر لطؾ و
مرحمت داشته باشد، اگر بهشتی در روی زمین وجود داشته باشد و اگر سعادت مفهومی داشته باشد، چیزی نیست جز

آرامش و عشق زن و شوهری در زیر یک سقؾ. جز انتظار و التهاب زنی که با اشتیاق ساعت ها را می شمارد تا
همسرش از راه برسد. جز شتاب مردی که به سوی خانه و سوی زنی می رود که می داند آراسته و مشتاق چشم به در
دوخته، در کنار سماوری که می جوشد و سفره شامی که آماده است نشسته. زنی که لبخند شیرین و دست های نوازشگر
دارد. ماه اول پاییز گذشت و آبان فرا رسید. شب ها رحیم پول می آورد و روی طاقچه می گذاشت. میوه می آورد. همیشه
دست پر به خانه باز می گشت. می دانستم کم کم پا به سن می گذارد. در مرز سی سالگی بود. سرش به سنگ خورده بود.
پخته و عاقل شده بود. سر به راه شده بود. با این که دومین ماه پاییز آؼاز می شد، هوا هنوز چندان سرد نشده بود. برگ
های چنار که زرد و سرخ بودند زیر نور آفتاب پاییز دل را به وجد می آورد. یا شاید دل من جوان شده بود. آرام شده بود.
امیدوار شده بود. یک شب رحیم از راه رسید و خسته نشست و چای نوشید: - به به. محبوب جان. چه خوشگل شده ای؟ -
قبلا خوشگل نبودم؟ - خوشگل تر شده ای. مرا بوسید و گوشه ای نشست ولی به فکر فرو رفته بود. پرسیدم: - رحیم جان
شام بیاورم؟ من و من کرد. پرسیدم - :گرسنه نیستی؟ - راستش میل ندارم. تو شامت را بخور. - اگر تو نخوری من هم
نمی خورم .چرا میل نداری؟ مگر اتفاقی افتاده؟ - نه. اتفاقی که نیفتاده. به بدبختی خودم افسوس می خورم. دلم فرو ریخت:
- چه شده؟ رحیم تو را به خدا بگو. چی شده؟ چرا دست دست می کنی؟ زانوهایم ضعؾ رفت. دیگر تحمل مصیبت نداشتم.
کمی مکث کرد و من من کنان گفت - :والله یکی از نجارهای معتبر، از آن ها که کارهای بزرگ برمی دارد. در و پنجره
خانه های بزرگ را، اداره ها را. میز و صندلی هم می سازد. حتی می گوید در و پنجره کاخ های پسرهای رضا شاه را

romangram.com | @romangram_com