#بامداد_خمار_پارت_269
هم به او سفارش داده اند. راست و دروؼش پای خودش. حالا این بابا آمده، کار مرا دیده و پسنیده. چند روز پیش آمد به
من گفت می خواهم هر چه کار به من می دهند یک سوم آن را به تو بدهم. ولی صاحب کار نباید بفهمد. چون آن ها مرا
می شناسند و کار را به خاطر شهرت و مهارت من سفارش می دهند. اگر بفهمند من کار را به تو سپرده ام، سفارششان را
پس می گیرند. تو راضی هستی یا نه؟ با عجله و هیجان گفتم - :خوب، می خواستی قبول کنی. می خواستی بگویی راضی
هستم. چرا معطلی؟ - خوب، من هم دلم می خواهد قبول کنم. اگر سه چهار دفعه از این کارها بگیرم، با مشتری ها آشنا
می شوم و کم کم اسمم سر زبانها می افتد و خودم برای خودم کار می گیرم. ولی موضوع این جاست که طرؾ می گوید
تو هم باید سرمایه بگذاری. ولی من که سرمایه ندارم. ولی موضوع این جاست که طرؾ می گوید تو هم باید سرمایه
بگذاری. ولی من که سرمایه ندارم. چوب می خواهد. وسیله می خواهد هزار دنگ و فنگ دارد. با دست خالی که نمی
شود! - چه قدر سرمایه می خواهد؟ فکر می کرد گفت: - هر چه قدر که بخواهد. من که آه در بساط ندارم - .خوب، باید
فکری کرد. از یکی قرض کن رحیم. با خجالت سر خود را پایین انداخت و گفت - :من به او گفتم شما پولی به من قرض
بدهید تا من وسیله جور کنم و کارم را راه بیندازم. بعد که دستمزدم را گرفتم قرض شما را پس می دهم. آن بیچاره هم
حرفی ندارد .قبول می کند. ولی گفت باید یک گرویی چیزی داشته باشی. به فکر فرو رفتم. چه کار باید کرد؟ ناگهان برقی
در مؽزم درخشید: - خوب، یک کاری بکن رحیم، دکان را گرو می گذاریم - .نه بابا. دکان که فایده ندارد. کوچک است.
ارزشش آن قدرها نیست. طرؾ قبول نمی کند .تعجب کردم. با این همه گفتم: - خوب، خانه را گرو می گذاریم. چه طور
است. کافی هست یا نه؟ فکری کرد و در حالی که با انگشت روی قالی خط می کشید گفت: - به نظر من که خوب است.
فقط او هم باید قبول کند. اگر قبول نکرد ناچاریم هر دو را گرو بگذاریم - .حالا تو اول خانه را پیشنهاد بکن، ببین چه می
گوید. تو مقدماتش را جور کن. من از گرو گذاشتن خانه حرفی ندارم. سر بلند کرد ولی به چشمان من نگاه نمی کرد. به
سقؾ خیره شد و گفت: - نه، من دلم نمی خواهد تو راه بیفتی و دنبال ما به محضر و این طرؾ و آن طرؾ بیایی. با صد
تا مرد سر و کله بزنی که چیه؟ می خواهی خانه را گرو بگذاری؟ -خوب، هر جا برویم با هم می رویم. من که تنها
نیستم! - نه، خوبیت ندارد. اگر دلت می خواهد خانه را گرو بگذاری .... من می گویم ..... - خوب چه می گویی؟ - چه
طور بگویم؟ به نظر من ... بهتر است تو اول خانه را .... به اسم من بکنی. بعد من آن را گرو می گذارم. دلم تکان خورد.
خوشحال بودم که به من نگاه نمی کند بهت زده به صورت او خیره شده بودم. بوی خیانت می شنیدم. از اول هم این صؽرا
کبرا چیدن ها نتوانسته بود مرا قانع کند. ته دلم مشکوک بودم. ولی دلم نمی خواست باور کنم. نمی خواستم روابط خوبمان
خراب شود. گفتم: - حالا چه فرقی می کند رحیم جان/ من و تو که ندارم !یک نوک پا با هم به محضر می رویم یا می
گوییم دفتردار بیاید خانه امضا می کنیم .گفت: - من که نمی توانم پیرمرد محضردار را برای گرو گذاشتن یک ملک به
خانه ام بکشم .دلم هم نمی خواهد زنم توی محضر بیاید. به قول خودت من و تو که نداریم. فردا می رویم خانه را به اسم
من بکن. ترتیب بقیه کارها با من. گفتم: - حالا چه عجله ای داری؟ چرا فردا؟ بگذار من فکرهایم را بکنم .... در حالی که
سعی می کرد خشم خود را پنهان کند گفت: - چه فکری؟ یارو عجله دارد. اگر من برایش ناز کنم صد تا مثل من منتش را
می کشند. او که دست روی دست نمی گذارد بنشیند تا تو فکر هایت را بکنی. بعلاوه، چه فکری؟ مگر تو به من اطمینان
نداری؟ - چرا رحیم جان. موضوع اطمینان نیست، ولی .... کم کم صدایش بلند می شد: - پس موضوع چیست؟ نمی
romangram.com | @romangram_com