#بامداد_خمار_پارت_267

بیدار بودیم. کنار یک دیگر دراز کشیده بودیم و او بر خلاؾ شب های دیگر که وقتی به کنارم می آمد بلافاصله به خواب
می رفت، این بار دست مرا در دست خود داشت و با دست دیگر سیگار می کشید. چه قدر این سکوت و آرامش را دوست
داشتم. هر دو به سقؾ خیره بودیم. تنها برق چشمان او و سرخی نوک سیگار را می دیدم. همچنان که به سقؾ خیره بود
صدایش آهسته، مثل صدای نسیم در اتاق پیچید: - فکر می کردم دیگر دوستم نداری. به همان آهستگی گفتم - :تو مرا
دوست نداری. لبخند زد و دستم را فشرد. نفس هایش را نزدیک گردنم احساس می کردم. از شدت عشق و سرمستی اشکم
سرازیر شد. چه طور صاحب این چنین چهره ای می توانست بد باشد؟ من اشتباه می کردم. من بد بودم. من فقط به خودم
فکر می کردم. چه کرده بودم که او به این فکر افتاده بود که دیگر دوستش ندارم؟ انگار فکر مرا می خواند. گفت - :آن
وقت که رفتی و بچه را انداختی، گفتم لابد از من بدش می آید. همیشه می ترسیدم. می ترسیدم که باز به بهانه حمام بروی
و دیگر برنگردی. گفتم: - رحیم! ... و گریه امانم نداد. سیگار را در زیر سیگاری کنار دستش خاموش کرد. به سویم
چرخید. سرش را به دست چپ تکیه داد و نیم خیز شد. روی صورتم خم شده بود و در تاریکی به دقت نگاهم می کرد .با
انگشت دست راست اشکم را پاک کرد و مثل کسی که با بچه ای صحبت می کند گفت: - ا ، ا ، گریه می کنی؟ خجالت
بکش دختر! هق هق می کردم و از لحن تسکین بخش او لذت می بردم ولی گریه ام شدت می گرفت. انگار بندی که جلوی
اشک هایم بود شکسته بود. دردهایی که در دلم بود و کسی را نداشتم تا برایش بازگو کنم حالا در اشک هایم حل می شدند
و با آن ها بیرون می ریختند. نوازش او دلمه ای را که بر زخم های کهنه دل من بسته بود می کند و آن ها را به این نحو
دردناک درمان می بخشید. اگر در همان لحظه از دنیا می رفتم، اگر خداوند در همان شب جان مرا می گرفت گله ای
نداشتم. نه، گله ای نداشتم. چه جای گله بود؟ دیگر بیش از این چه می خواستم؟ از خدا که طلبکار نبودم. گفتم: - دیگر
نگذار عذاب بکشم رحیم. دیگر طاقت ندارم. دیگر هیچ کس را جز تو ندارم. تو پشت من باش. تو به داد من برس. به
شوخی گفت: - این حرؾ ها چیست؟ دختربصیرالملک کسی را ندارد؟ اگر تو بی کس باشی، بقیه مردم چه بگویند؟ این
حرؾ ها را جای دیگر نزنی ها !مردم بهت می خندند. همه کس محبوبه خانم ثروتمند، رحیم یک لا قبا باشد؟ از این
تواضع او، از این که عاقبت به خاطر دل من به کوچکی خود اقرار می کرد، از این که برتری مرا قبول کرده بود، دلم
مالش رفت. دلم برایش می سوخت. از خودم بدم آمد. از رفتاری که با او داشتم شرمنده شدم. دست جلوی دهانش گرفتم و
گفتم: - نگو رحیم. این حرؾ ها را نزن .همه چیز من تو هستی. ارزش تو برای من از تمام گنج های دنیا بالاتر است. من
روی حصیر و بوریا هم با تو زندگی می کنم. زنت هستم تو سرور من هستی. هر که می خندد بگذار سیر بخندد. هر کس
خوشش نمی آید. نیاید. من و تو نداریم. آنچه من دارم هم مال توست. من خودم تو را خواستم. اگر خاری به پایت فرو برود
من می میرم. هر چه هستی به تو افتخار می کنم. خودم تو را خواستم و پایش هم می ایستم. پشیمان هم نیستم. - راست می
گویی محبوب؟ - امتحانم کن رحیم. امتحانم کن. منبع: نکن. محبوب جان. با خودت این طور نکن .من طاقت اشک های تو
را ندارم. چه طور این بوسه های گرم از خاطرم رفته بود؟ بوی سیگار می داد. به من نگاه کرد. انگار که سال هاست مرا
ندیده گفت: - لاؼر شده ای محبوب. یک شکل دیگر شده ای. لپ هایت دیگر تپل نیستند. صورتت چه قدر کشیده شده. چشم
هایت درشت تر شده اند. نگاهت بازیگوش نیست. - زشت شده ام؟ - نه محبوب جان. زن شده ای. خانم شده ای. صبح که
می خواست به سر کار برود، مادرش را صدا زد و به صدای بلند که من در اتاق به راحتی می توانستم بشنوم گفت: - ننه،

romangram.com | @romangram_com