#بامداد_خمار_پارت_266

یک نفر است؟ به بهانه کار کردن توی دکان می مانی و هزار کثافت کاری می کنی؟ آخر بگو من چه عیبی دارم؟ کورم؟
کرم؟ شلم؟ برمی داری خط می نویسی می بری می دهی به این دختره که شکل جؽد است. - کی گفت من به خط داده ام؟
من به گور پدرم خندیده ام. خودت که دیدی! به قول خودت شکل جؽد است. خوب، می آید دم دکان کرم می ریزد. والله،
بالله من از برادرهایش حساب می برم. یکی دو دفعه با آن ها رفته ام عرقخوری. یک دفعه دختره پیؽامی از برادرهایش
آورد در دکان. همین. دیگر ول کن نیست. هر دفعه به یک بهانه به در مؽازه می آید. حالا تو نمی خواهی ناهار بمانم؟
چشم، دیگر نمی مانم. ببینم باز هم بهانه ای داری؟ آخر من تو را به قول خودت با این سر و شکل و کمال می گذارم،
دختر بصیرالملک را می گذارم می روم دختر یک کیسه دوز سفیداب ساز را بگیرم؟ عقلت کجا رفته؟ پشت دست من داغ
که دیگر ظهرها به در دکان بروم. بابا ما ؼلط کردیم! توبه کردیم! حالا خوب شد؟ رویم نشد به او بگویم که همه چیز را
دیده ام. دیده ام که خودت دست او را گرفتی و به داخل دکان کشیدی. هنوز می خواستم زندگی کنم. حالا او کوتاه آمده بود.
حالا که توبه کرده بود. همان بهتر که من هم کوتاه بیایم. آمد و کنارم نشست: - حالا برایم چای نمی ریزی؟ چای ریختم و
مقابلش نهادم. دلزده بودم. دستم می لرزید. دستم را گرفت و بوسید: - ببین با خودت چه می کنی؟ تو دل مرا هم خون می
کنی. وقتی می بینم این قدر ؼصه داری، این قدر خودت را می خوری، آخر فکر من هم باش. من که از سنگ نیستم. آن
از بچه ام، این هم از زنم که دارد از دست می رود. باز اشکم به یاد پسرم سرازیر شد: - مادرت می گوید می خواهد زنت
بدهد. می گوید می خواهم پسرم پشت داشته باشد. می گوید .... - مادرم ؼلط می کند. من اگر بچه بخواهم از تو می
خواهم، نه بچه هر ننه قمری را. من تو را می خواهم محبوبه جان. بچه تو را می خواهم. هنوز این را نفهمیده ای؟ حالا
خدا نخواسته از تو بچه داشته باشم؟ به جنگ خدا که نمی شود رفت. من زن بگیرم و تو زجر بکشی؟ نه محبوبه .دیگر این
قدرها هم بی شرؾ نیستم. با هم می مانیم. یک لقمه نان داریم با هم می خوریم. تا زنده هستیم با هم هستیم. وقتی هم که من
مردم تو خلاص می شوی. از دستم راحت می شوی. فقط گاهی بیا و یک فاتحه ای برای ما بخوان. خود را در آؼوشش
انداختم .اشک به پهنای صورتم روان بود: - نگو رحیم. خدا آن روز را نیاورد. خدا کند اگر یک روز هم شده من زودتر
از تو بمیرم. اگر زن می خواهی حرفی ندارم. برو بگیر. به یاد بزرگ منشی نیمتاج خانم زن منصور افتادم و تهییج شدم و
گفتم: - اصلا خودم دست و آستین بالا می زنم و برایت زن می گیرم. ولی نه از این زن های آشؽال. دختر یک آدم محترم
را. یک زن حسابی برایت می گیرم. - دست از سرم بردار محبوبه. من زن می خواهم چه کنم؟ توی همین یکی هم مانده
ام. تو و مادرم کارد و پنیر هستید. امانم را بریده اید. وای به آن که یک هوو هم اضافه شود. اصلا این حرؾ ها را ول
کن. یک چای بریز بخوریم. این یکی سرد شد. فشاری که بر روحم وارد می شد از بین رفت. سبک شدم. دوباره نگاه
مهربان او به چشمم افتاد. دوباره لبخند شیطنت آمیزش احساساتی را که تصور می کردم در جسم من مرده، برانگیخت.
اسیر جسم خودم بودم. جوان بودم. خیلی جوان. تازه بیست و یکی دو سال بیشتر نداشتم. اگر چه تجربه درد و رنجی پنجاه
ساله را پشت سر گذاشته بودم. فکر می کردم با مرگ پسرم من هم مرده ام. مرده ای بودم که با کمال تعجب می دیم باز
نفس می کشم. راه می روم. ؼذا می خوردم. می خوابم و بیدار می شوم. نمی دانستم تا کی؟ و این دردناک بود. هرگز به

خاطرم هم خطور نمی کرد که یک بار دیگر هوس آؼوش شوهرم در سینه ام بیدار شود و شد. شب از نیمه گذشته بود. ما

romangram.com | @romangram_com