#بامداد_خمار_پارت_265
- سلام.
- سلام و زهرمار. امروز عصر کدام گوری بودی؟
- مادرت گزارش داد؟
- گفتم کدام گوری بودی؟
با خونسردی گفتم:
- هیچ جا. دلم گرفت، گفتم بروم گردش. آمدم دم دکان. خانم معصومه خانم تشریؾ داشتند. دیدم مزاحم نشوم بهتر است.
لحظه ای دهانش از حیرت باز ماند. باور نمی کرد که من این همه اطلاعات داشته باشم. مادرش وارد اتاق شد و باز با
حالتی خصمانه، آماده آؼاز نبرد، در گوشه ای نشست. رحیم از موقعیت استفاده کرد و کنترل خود را به دست آورد.
- که این طور! پس زاغ سیاه مرا چوب می زدی؟
- خوب، عاقبت که می فهمیدم. وقتی عروس خانم را می آوردی توی این خانه.
رو به مادرشوهرم کردم و به مسخره افزودم:
- راستی می دانید خانم، معصومه خانم لوچ هم هستند. خوشگلی های آقا رحیم را دو برابر می بینند.
رحیم جلو آمد و با لگد به من زد و گفت:
- کاری نکن زیر لگد لهت کنم ها! ... باز ما خبر مرگمان آمدیم خانه!
و رفت تا کتش را بیرون بیاورد.
به این رفتار عادت کرده بودم و بی اعتنا به لگدی که خورده بودم گفتم:
- من می دیدم آقا به دکان نمی رود و نمی رود، وقتی هم می رود ساعت دوی بعدازظهر می رود. نگو قرار مدار دارند!
دارم که دارم. تا چشمت کور شود. حالا باز هم حرفی داری؟ - من حرفی ندارم. ولی شاید عموی آژانش و برادر صابون پز و
چاقو کشش حرفی داشته باشند. وحشت را به وضوح در چشمانش دیدم. جلو آمد و گفت: - می توانی برای من معرکه جور
کنی؟ اگر یک دفعه دیگر حرؾ آن ها را بزنی چنان توی دهانت می زنم که دندان هایت بریزند توی شکمت. مادرش به
میان پرید: - تازگی ها زبان در آورده! خانه ام! دکانم! خانه مال خودم است! من صاحب دکان هستم. رحیم هیچ کاره است.
رحیم رو به من کرد: - آره؟ تو گفتی؟ من رو به مادرش کردم و پرسیدم: - من حرفی از دکان زدم؟ - نخیر، فقط حرؾ از
زن گرفتن رحیم زدید !رحیم ساکت بود. در اتاق بالا و پایین می رفت. بعد از مدتی پرسید: - آخر کی به تو گفته من می
خواهم زن بگیرم؟ - کی گفته؟ مادرت که می گوید اجاق من کور است! بؽضم ترکید و گریه کنان افزودم: - می گوید رحیم
پشت می خواهد. خودم دختره را دم دکان دیدم که با تو لاس می زد. مادرش گفت: - اوهو ... چه دل نازک! .... به خر
شاه گفته اند یابو! رحیم رو به مادرش کرد: - پاشو برو توی اتاق خودت. همه آتش ها از گور تو بلند می شود. مادرش
ؼرؼرکنان بیرون رفت. رحیم لب طاقچه پنجره نشست و سر را میان دو دست گرفت. بعد از مدتی با لحنی ملایم انگار که
با خودش صحبت می کند گفت: - نشد یک روز بیایم توی این خراب شده و داد و فریاد نداشته باشیم. نشد یک شب سر
راحت به بالین بگذاریم. آخر محبوبه، چرا نمی گذاری زندگیمان را بکنیم؟ - من نمی گذارم؟ تو چرا هر روز چشمت دنبال
romangram.com | @romangram_com