#بامداد_خمار_پارت_253

- پولی نمانده. آخر برج است. این پول خرجی مان است.
- خوب، خرجی را باید خرجش کرد دیگر!
چه قدر زود می توانست آن حالت گرم و دلچسب خانوادگی یک لحظه پیش را فراموش کند. پرسیدم:
- باز می خواهی بروی مشروب خوری؟
- باز می خواهم بروم هر کاری دلم خواست بکنم. فرمایشی بود؟
سر و زلفش را مرتب کرد و گفت:
- ما رفتیم، مرحمت زیاد.
پسرم خوابیده بود. از جا برخاستم. ده پانزده روز بود حمام نرفته بودم. حسابش بیشتر دست مادرشوهرم بود تا خودم. از
سرما حوصله نداشتم. ولی چاره نبود. نمی شد تمام زمستان را حمام نرفت. آفتاب از لای ابرها بیرون آمد و اشعه دلچسب
خود را بر برؾ های حیاط گسترد و از پشت پنجره روی کرسی افتاد. پشت دری ها را کنار زدم تا آفتاب اتاق را گرم تر
کند. پسرم زیر کرسی خوابیده بود. بقچه حمام را برداشتم و به سراؼش به اتاق تالار آمدم.
همچنان در خواب بود. در را که گشودم، از صدای باز کردن در بیدار شد و به گریه افتاد:
- من هم میام. من هم میام.
کنارش زانو زدم:
- کجا می آیی جانم؟ من دارم می روم حمام.
با همه این که از کیسه کشیدن و سر شستن نفرت داشت، از جا بلند شد و روی لحاؾ کرسی ایستاد. چشمان درشتش ؼرق
اشک بود. چشمان رحیم!
دماؼش را مرتب بالا می کشید. ؼبؽب سپید کوچکش مرا به بوسیدن او تشویق می کرد. باز گفت:

- می خواهم بیایم.
- می خواهی دست هایت را کیسه بکشم؟ می خواهی سرت را بشورم؟
سر را به علامت مثبت تکان داد. لب هایش را جمع کرد و گفت:
- آره.
به قهقهه خندیدم:
- ای بدجنس. اگر بمانی یک چیز خوب بهت می دهم.
- چی؟
می دانستم گندم شاهدانه دوست داردکه آن روز در خانه نداشتیم. به دروغ گفتم:
- گندم شاهدانه.
از ذوق بالا و پایین پرید و گفت:
- بده. بده.

romangram.com | @romangram_com