#بامداد_خمار_پارت_252
مادرشوهرم گفت:
- ننه، برو دم در بازی کن. می خواهی بروی خانه آسید صادق؟
و پسرم از در کوچه بیرون رفت و من، خسته و بیزار به سوی دو اتاقی که دست من بود بازگشتم.
.شش سال پسرم تمام شده وارد هفت سالگی می شد. اواخر زمستان بود
یک روز صبح زود که از خواب بیدار شدم، برؾ ملایمی باریده بود. بعد از ناشتایی من و پسرم تا گردن پهلوی یکدیگر
زیر کرسی فرو رفته بودیم. پسرم بدن کوچکش را به من تکیه داده و خمار شده بود. رحیم از پشت بام پایین آمده و اکنون
برؾ حیاط را پارو می کرد. با وجود اصرار پسرم اجازه نداده بودم که او هم همراه پدرش به حیاط برود. رحیم وارد اتاق
شد و دست ها را از شدت سرما به یکدیگر مالید و بالای کرسی زیر لحاؾ فرو رفت. لپ ها و صورتش از سرما گل
انداخته بود. رو به پسرم کرد و به شوخی گفت:
- اوخ الماس خان، عجب هوای سردی شده!
:به پسرم گفتم
- دیدی خوب شد که توی حیاط نرفتی! وگرنه سرما می خوردی.
رحیم خنده کنان گفت:
- آره جانم. بگذار پدرت سرما بخورد. تو چرا بروی؟
خندیدم و سر پسرم را بوسیدم. بچه خودش را لوس کرد و به من چسباند. رحیم در حالی که در چشمان من نگاه می کرد
شوخی کنان به پسرمان گفت:
- الماس جان می خواهی یک داداشی، آبجی ای ، چیزی برایت دست و پا کنیم؟
خندیدم و گفتم:
- حیا کن رحیم.
از جا برخاست:
- حیؾ که باید بروم.
عجب سرحال بود! به طرؾ اتاق بؽلی رفت. در بین دو اتاق را باز گذاشت. تعجب کردم. او که روز به روزش کار نمی
کرد، امروز در این هوای برفی کجا می رفت؟ پرسیدم:
- کجا؟
با لحنی وسوسه گر گفت:
- یک جای خوب.
رفت و کت خود را از میخ برداشت. کلید در صندوق مرا از زیر فرش بیرون آورد.
- چه می خواهی رحیم؟
- پول.
romangram.com | @romangram_com