#بامداد_خمار_پارت_251
- تو هم بیا محبوب جان.
پرسیدم:
- خانم جان گفته بیایم؟
کمی فکر کرد و من من کنان گفت:
- نه. ولی اگر بیایی که بیرونت نمی کنند!
- نه دایه جان. ولم کن. دست به دلم نگذار.
*****
یک شب کلاه کوچک برای پسرم خریده بودم. خیلی آن را دوست داشت. دائم به سرش بود. نقش های هندسی سرخ و سبز
و آبی داشت. هر وقت به زمین می افتاد، آن را پیش من می آورد:
- ننه فوتش کن. خاکی شده.
- بگو خانم جان تا فوتش کنم.
- خوب، خانم جان. حالا فوتش کن.
و مادرشوهرم پشت چشم نازک می کرد.
oعمه جان شب کلاه کوچکی را از جعبه چوب شمشاد بیرون آورد و به سودابه نشان داد.
این است. روی سرش می گذاشت. با آن صورت گرد تپل مپل به چشم من مثل یک عروسک بود.
دایه گفته بود هفته ی قبل ازعروسی جهاز می برند. گفته بود شبی که فردایش عروسی است خوانچه می آورند. لباس
مرتبی به تن پسرم کردم. چادر بر سر افکندم تا به راه بیفتم. می خواستم با پسرم بایستم و از دور آوردن خوانچه ها را
تماشا کنیم. دلم می خواست پسرم شکوه و جلال خانه پدربزرگش را ببیند. می خواستم به نحوی در سرور و شادی ازدواج
خجسته سهیم باشم. مادرشوهرم جلو آمد:
- دم ؼروبی کجا؟
- برای خجسته خوانچه می آورند. می رویم تماشا.
- اگر می خواستند شما هم تشریؾ داشته باشید، دعوتتان می کردند. نه جانم، نمی شود. رحیم گفته حق نداری بچه را بیرون
ببری.
- باشد. خودم تنها می روم.
- باز چه کلکی جور کرده ای؟ می خواهی بروی برو، ولی جواب رحیم را باید خودت بدهی.
دیدم ارزش ندارد. ارزش مرافعه ندارد. طاقت کتک خوردن نداشتم. از پا درآمده بودم. لاؼر شده بودم. لباس به تنم زار
می زد. دیگر بس است. به دردسرش نمی ارزد. باز هم در دل تکرار می کردم خودت کردی محبوبه. این ؼلطی بود که
خودت کردی. سنگ دهان باز کرد و گفت نکن. گفتی می خواهم. گفتی می کنم. حالا چشمت کور. بکش. خواستم به اتاقم
برگردم. پسرم طفلک معصوم که به هوای کوچه ذوق می کرد زیر گریه زد.
romangram.com | @romangram_com