#بامداد_خمار_پارت_254
- الان می گویم خانم برایت بیاورند.
مادربزرگش را صدا کردم. گفت:
- بیا برویم الماس جان. می خواهم بهت گندم شاهدانه بدهم. الان مادرت برمی گردد. زود بیایی محبوبه ها! ... زود زود.
دویدم و ژاکت سفیدی را که خودم برایش بافته بودم آوردم و به تنش کردم. گفتم:
- خانم هوا سرد است. نگذارید توی حیاط بازی کند.
- تو برو. نگران نباش. الماس جان پیش خودم می ماند.
وقتی از منزل بیرون می آمدم، پسرم از توده کوچک برفی که کنار حیاط جمع شده بود، بالا می رفت و آفتاب زمستانی که
بر شب کلاه کوچکش می تابید، رنگ های شاد آن را به جلوه می آورد. مادرشوهرم لخ لخ کنان سینی برنج را از مطبخ
بالا آورد و صدا زد:
- الماس جان، ننه بیا برویم توی اتاق برنج پاک کنیم.
سلانه سلانه می آمدم و حال خوشی داشتم. .از حمام برمی گشتم. آفتاب پهن شده بود. برؾ امروز آخرین زور زمستان بود
.آفتاب بدنم را گرم می کرد. برای پسرم گندم شاهدانه خریده بودم
به کوچه خودمان پیچیدم و از دیدن جمعیتی که در کوچه بود یکه خوردم. مردم بیکار در زمستان هم توی کوچه و بازار
ولو هستند. آن هم چه قدر زیاد!
چه قدر انبوه! این ازدحام بیش از آن بود که به حساب تخمه شکستن و ؼیبت کردن همسایه ها گذاشته شود. مردها این میان
چه می کردند؟ آن هم این همه زیاد؟ صد قدم تا جمعیت فاصله داشتم. صدای یک جیػ به گوشم خورد. انگار اتفاقی برای
همسایه ما افتاده بود. زن همسایه جیػ می زد. ولی نه. اشتباه می کنم. او آن جا دم در خانه ما ایستاده بود و مرا نگاه می
کرد. حتی دربند حجاب خود هم نبود. به هم خیره شدیم. من پیچه را بالا زده بودم.
از حمام برمی گشتم. آفتاب پهن شده بود. برؾ امروز آخرین زور زمستان بود. سلانه سلانه می آمدم و حال خوشی
داشتم. آفتاب بدنم را گرم می کرد. برای پسرم گندم شاهدانه خریده بودم.
به کوچه خودمان پیچیدم و از دیدن جمعیتی که در کوچه بود یکه خوردم. مردم بیکار در زمستان هم توی کوچه و بازار
ولو هستند. آن هم چه قدر زیاد!
چه قدر انبوه! این ازدحام بیش از آن بود که به حساب تخمه شکستن و ؼیبت کردن همسایه ها گذاشته شود. مردها این میان
چه می کردند؟ آن هم این همه زیاد؟ صد قدم تا جمعیت فاصله داشتم. صدای یک جیػ به گوشم خورد. انگار اتفاقی برای
همسایه ما افتاده بود. زن همسایه جیػ می زد. ولی نه. اشتباه می کنم. او آن جا دم در خانه ما ایستاده بود و مرا نگاه می
کرد. حتی دربند حجاب خود هم نبود. به هم خیره شدیم. من پیچه را بالا زده بودم.
او چادر نماز به سر داشت. انگار خطی از نور چشمان ما را به یکدیگر متصل می کرد. چشمان من سوال می کردند و
چشمان او در عذاب سنگینی ؼوطه می خوردند. صاحب این چشم ها درد می کشید. زجر می کشید. بعد او خط را شکست
و با حالتی دردناک روی از من برگرداند. کسی گفت:
romangram.com | @romangram_com