#بامداد_خمار_پارت_248
:پدرم صدا زد
.محبوبه بیا تو ببینم -
سر برافراشته، در لباس کرپ دوشین تازه ام که با دایه جان رفته و خریده بودم، با موهای آراسته، کفش قندره، عطر زده،
بزک کرده، مؽرور و بی اعتنا، بدون حجاب وارد اتاق شدم. مخصوصا می خواستم در این روز شیک و زیبا و بی نقص
باشم. می خواستم یک بار دیگر و برای آخرین بار مرا با چشم بصیرت ببیند. از حیرت دهانش باز ماند. مدتی بر و بر
.مرا نگاه کرد
:به آرامی از جا برخاست و گفت
.سلام -
جوابش را ندادم. خانمی بودم که با خادمش طرؾ می شد. تنها احساسی که نسبت به او داشتم، حس برتری و کینه توزی
بود. از این که او روزگاری به بدن من دست زده احساس نفرت داشتم. از او، از خودم، و از جسم خودم بیش از همه بدم
می آمد. هرچه در حمام خود را میشستم، هرچه لباس های کهنه را دور می ریختم و نو می پوشیدم، باز راضی نمی شدم.
:گفت
!محبوب -
.زهرمار -
از خودش یاد گرفته بودم. روزگاری بود که من در خانه او، در چنگال او، گرفتار بودم. چون کبوتری پرشکسته اسیر او
و مادرش بودم. فحش و ناسزا می شنیدم و چون بی پناه بودم، یکه و تنها بودم، دم برنمی آوردم. حالا جای ما دو نفر
.عوض شده بود
:دوباره عادت ماهیانه به من مژده داد که حامله نیستم. رحیم و مادرش مثل پلنگ تیر خورده خشمگین بودند. رحیم پرسید
- حامله نیستی؟
- نه.
- خوشحالی؟
از ترس به دروغ گفتم:
- نه.
- شب درازه. نترس تا ماه دیگر سی شب فرصت داریم.
و باز ماه دیگر و باز خونریزی که به من مژده آزادی می داد.
یک ماه، دو ماه، سه ماه، و یک سال سپری شد. پسرم پنج ساله بود و من حامله نمی شدم.
دیگر خیالم راحت بود. دیگر شب ها از خدا نمی خواستم که قلم پای رحیم بشکند و به خانه نیاید. رحیم فرمان داد:
- برو پیش حکیم.
romangram.com | @romangram_com