#بامداد_خمار_پارت_249
رفتم. فقط از ترس رحیم رفتم. مقداری علؾ و داروهای بی فایده داد. مادرش همراه من بود. آمده بود تا مطمئن باشد که
نزد حکیم می روم. نسخه مرا پیچید و هر شب مراقب بود که من آن ها را بخورم. رو به رویم می نشست و نگاه می کرد
تا داروها را فرو بدهم. از روی ناچاری فرو می دادم و دعا می کردم موثر نباشد. دعا می کردم بی فایده باشد. که بود. پر
مرغ کار خودش را کرده بود. اعضا و جوارح من به یکدیگر جوش خورده بود. روزی صد بار خدا را شکر می کردم.
رحیم و مادرش مایوس و خشمگین بودند.
*****
دایه آمد. رنجیده خاطر گفتم:
- دایه جان، باز هم که دیر آمدی. چشم من به در سفید شد.
- نمی دانی ننه چه خبر خوبی دارم!
- چی شده؟ بگو.
- عروسی خجسته است.
از شوق از جا جستم. باری که شش سال بر وجدانم سنگینی می کرد بر زمین افتاد. دیگر خجسته به دلیل عشق ابلهانه من
لطمه نمی خورد.
- کی؟ کی؟ چه طور؟ ....
- ای وای! زبان به دهان بگیر دختر تا بگویم.
دایه را در آؼوش گرفتم و محکم بوسیدم.
- آخ خفه ام کردی محبوبه. باعث عروسی خجسته خودم بودم.
- تو؟ چه طور؟
نشست و مثل مادری که می خواهد برای کودکش قصه شیرینی بگوید دهانش را ملچ ملچ به صدا در آورد و گفت:
- جونم برایت بگوید که من ناخوش شدم و یک کله افتادم. سرفه می کردم. از زور سرفه داشتم می مردم. خانم جانت هر قدر
دوا و درمان کردند افاقه نکرد. آخر سر خجسته جانم که الهی قربان قد و بالایش بروم، گفت:
« خانوم جان، این که نشد. دایه جانم دارد از دست می رود. خودم می برمش مریضخانه. »
- دست ما را گرفت. ما پا شدیم. قشورشو کردیم و رفتیم مریضخانه که نمی دانم کجا بود. یک دکتر، ننه نمی دانی، چه قدر آقا،
چه قدر خوش قیافه. آدم حظ می کرد که نگاهش کند. دهان خجسته از تعجب باز ماند. تازه از فرنگ برگشته بود. اول که
مرا دید خجسته بیرون اتاق ایستاده بود. دوایم را داد و گفت مادرجان زود خوب می شوی، برو به سلامت. ولی تا چشمش
به خجسته افتاد که پیچه را بالا زده بود – می دانی که خجسته درست و حسابی هم رو نمی گیرد – به من گفت:
« خانم بنشینید یک بار دیگر درست معاینه تان کنم تا مطمئن شوم ... »
من و دایه می خندیدیم. دایه ادامه داد:
- بعد نمی دانم چی گفت که خجسته به فرانسه از او سوال کرد. انگاری حال مرا پرسید بعد یک مدت با هم زبان خارجی حرؾ
romangram.com | @romangram_com