#بامداد_خمار_پارت_246


:او سر به زیر، در حالی که با لبه کلاهش ور می رفت گفت
!والله ما که کاری نکرده ایم -
:پدرم به همان آرامی گفت
دیگر چه کار می خواستی بکنی؟ دخترم برای تو بد زنی بود؟ در حق تو کوتاهی کرده بود؟ چه گله و شکایتی از او -
داشتی؟
من، در پس این ظاهر آرام پدرم، خشم او را احساس می کردم. آرامش قبل از توفان را به چشم می دیدم. آتشفشانی آماده
.باریدن آتش و آماده سوزاندن
ولی رحیم ساده لوح و احمق بود. قدرت تشخیص نداشت. موقعیت را درک نمی کرد. خام بود و از دیدن ملایمت پدرم و
:شنیدن لحن پرسش او شیر شد. طلبکار شد و ناگهان تؽییر حالت داد و گفت
!دست دختر شما درد نکند! نمی دانید چه به روز مادر من آورده -
:پدرم با همان آرامش و متانت پرسید
مثلا چه کار کرده؟ -
چه کار کرده؟ چه کار نکرده؟ تمام زندیگم را به آتش کشیده. دست روی مادرم بلند کرده. پیره زن بیچاره کم مانده بود -
.از وحشت پس بیفتد
:پدرم حرؾ او را قطع کرد
.زندگیت را به آتش کشیده؟ کدام زندگیت را؟ چه چیزی را سوزانده؟ بگو تا من خسارتش را بدهم -
:رحیم کمی من من کرد و سپس گفت
.... خوب، البته جهاز خودش بوده. قالی ها، رختخواب ها -
:پدرم گفت
خوب، این که از این. حالا برویم به سراغ مادرت. ماهی چند بار مادرت را کتک می زده؟ -
:رحیم با لحن کسی که چؽلی بچه شروری را می کند گفت
.فقط همان روز که قهر کرد و از خانه رفت -
:پدرم پرسید
چون اگر من جای او بودم و شش هفت .فقط همان یک روز؟ این که نشد. من باید او را به شدت تنبیه کنم. و خواهم کرد -
سال از دست این زن عذاب کشیده و خون جگر خورده بودم، هفته ای هفت روز کتکش می زدم. دخترم باید به خاطر این
.بی عرضگی که به خرج داده تنبه شود. این را گفت و با ؼیظ پوزخند زد

رحیم سر برداشت و با تعجب او را نگاه کرد. تازه می فهمید که پدرم او را دست انداخته است. چهره او را از درز در به
وضوح می دیدم. زیر چشمانش پؾ کرده بود. مسلما این ده پانزده روز از مشروب ؼافل نبوده. تمام مدت را در مستی و

romangram.com | @romangram_com