#بامداد_خمار_پارت_245

یک ساعت به ؼروب باز قلبم می زد. تشویش داشتم. این بار نه از روی عشق، بلکه از سر نفرت و وحشت. باز نفس از
گلویم بالا نمی آمد. خداوندا، چه قدر این بدن باید بلرزد؟ تا کی این سینه باید تنگ شود؟ تا چند این گلو باید خشک شود؟ تا
کی؟ تا چند؟ آن قدر سست و ضعیؾ بودم، چنان لرزان و از درون تهی بودم که احساس می کردم اگر بادی شدید برخیزد
.مرا با خود خواهد برد
پشت در ایستادم. درست مثل .نزدیک ؼروب پدرم توی پنجدری نشست. به من نگفت که به نزدش بروم. صلاح هم نبود
روزی که او به خواستگاریم می آمد. فیروز به دستور پدرم روی پله ورودی اندرونی نشست. حاج علی کنار حوض
:ایستاده و دست ها را مودبانه به یکدیگر گرفته بود. دده خانم می رفت و می آمد. صدای دایه خانم بلند شد
.بفرما، از این طرؾ -
نمی گفت بفرمایید. بفرمایید مال آدم های متشخص و محترم بود. آدم های تحصیلکرده. مال دامادهای حسابی. ولی بیا گفتن
.هم سبک بود. زشت بود. چون هر چه بوداو هنوز شوهر من بود
:صدای پایش را شنیدم که از پلکان بالا آمد و گفت
.یا الله -
و وارد پنجدری شد. ناگهان از طرز کفش از پا کندنش، سلام گفتنش، دست روی دست نهادن و متواضعانه و سر به زیر
.ایستادنش، از تمامی حالات و حرکاتش، احساس اشمئزاز کردم. نه از او، از خودم که او را خواسته بودم
حالا او را به چشمی می دیدم که باید شش، هفت سال پیش می دیدم. روزی که به خواستگاریم آمد. همان روزی که خجسته
پرسید تو این را می خواهی؟! یک مرد عامی، سبک سر، بی سواد، بی کمال، لات مآب که گر چه این بار کت و شلوار به
تن داشت، باز یقه چرک گرفته اش گشوده بود. نه از سر شیدایی و شورآشفتگی که از سر لاقیدی و شلختگی. کت و
شلوارش چروک و جا انداخته. سر و وضعش پریشان. موها درهم و بی قرار. انگار مدت ها شانه نشده اند. ته ریش
درآورده بود. لب ها خشک و ترکیده. صورت افسرده و عبوس. حتی حضور او در این خانه نامناسب و بی جا می نمود
چه رسد به آن که داماد این مرد مسن و پخته و محترمی باشد که این طور با وقار نشسته و سراپای او را برانداز می کند.
مدتی سر به زیر مکث کرد. سپس آهسته سر برداشت و به در و دیوار .گیج بود و به نظر می رسید کمی مست باشد
نگریست – مبهوت و با دهان نیمه باز. مثل آن که دفعه اولی است که آن جا را می بیند. مثل این که باور نمی کرد دختر
.این خانه همسر او باشد. انگار خواب می دید
:پدرم آهسته و آمرانه گفت
.بنشین -
:خواست چهارزانو روی زمین بنشیند. پدرم با دست به مبلی در دورترین نقطه اتاق اشاره کرد و گفت
.این جا نه. روی آن -
او اطاعت کرد و نشست. سکوتی .تاریخ تکرار می شد. هر دو همان رفتاری را داشتند که در روز خواستگاری من داشتند
:برقرار شد و سپس پدرم گفت
.دستت درد نکند -

romangram.com | @romangram_com