#بامداد_خمار_پارت_244
:مادرم نشست. مادرم اشک هایش را پاک کرد و خندید
.ای حسود! دیگر بزرگ شده ای، مرد شده ای، خجالت بکش -
:منوچهر مرا نشان داد و گفت
این که بزرگ تر است! چرا او خجالت نمی کشد؟ -
.حرؾ حساب جواب نداشت. خواهرانم از راه رسیدند – با شوهر و فرزندانشان
پدر و مادرم شکسته شده بودند. مادرم آن طراوت و شادابی سابق را نداشت. نمی دانم از گذر ایام بود یا از اندوه شکست
من. رفتار پدرم آرام تر و پخته تر شده بود. شوهر نزهت جا افتاده شده بود. ولی بچه ها بزرگ شده بودند. خجسته شوهر
داشت. خدمتکار جدید و شاد و فرز و چابک بود. شاید وجود من نیز در چشم آنان عجیب و دیدنی بود. انگار از دنیای
دیگری آمده بودم. به محض آن که روی برمی گرداندم با دقت و کنجکاوی براندازم می کردند و وقتی برمی گشتم خود را
بی توجه نشان می دادند. همه قیافه های محترم و سر و وضع مرتبی داشتند. از سخن گفتن آرام و رفتار خالی از ستیزه
.جویی آن ها، از این که با فریاد سخنی نمی گفتند و به قهقهه نمی خندیدند، تعجب می کردم
رحیم را با شوهران خواهرانم مقایسه می کردم و خودم از خجالت خیس عرق می شدم. یک بار خجسته در همین خانه از
من پرسیده بود که از چه چیز او خوشم آمده؟ و من رنجیده بودم. حالا خودم این سوال را از خود می پرسیدم و پاسخی
.نمی یافتم
نزهت سه تا بچه شیطان و تپل و مپل داشت. همه یه شکل. انگار آن ها را قالب زده بودند. شیر به شیر زاییده بود. اولی
یک پسر و دوتای دیگر دختر. هنوز شوهر نزهت برای هیکل تپل و گرد و قلمبه همسرش ضعؾ می کرد. اما خجسته چه
خانمی شده بود. باریک و بلند و متین. خوش صحبت و شیک پوش. گفتار و رفتارش شیرین و ملیح بود. وقتی پیانو می
زد انسان حظ می کرد. بوی عطرش آدمی را مست می کرد. یک دختر ششماهه داشت که مثل عروسک نرم و لطیؾ بود.
.خواهرها مرا بوسیدند. با تاسؾ، با دلسوزی
من در نظر آن ها لاؼر شده بودم. مریض احوال بودم. باید به خودم می رسیدم. نباید ؼصه می خوردم. دیگر همه چیز
تمام شده بود. راحت شده بودم. من بچه های آن ها را می بوسیدم که با خجالت و سر به زیر عقب عقب می رفتند. شوهر
خجسته آقایی به تمام معنا بود. مصاحبتش به من آرامش می بخشید. مودب و محترم. با مهربانی کنارم نشست و با محبت
دستم را در دست گرفت و سخنانی طبیبانه، و تسکین بخش بر زبان راند که چیزی نمانده بود دوباره اشکم را جاری سازد.
:به تدریج خانواده ام با من آشنا می شدند. کم کم دوباره در فامیل خود جای می افتادم. نزهت مرا به کناری کشید و گفت
.محبوب، باید چند دست لباس مرتب بخری -
.پدرم در تمام مدت کلامی از شوهر من و زندگی زناشویی ما بر زبان نراند
:صبح روز بعد، پس از صرؾ ناشتایی، پدرم دایه جانم را صدا کرد
.دایه خانم، می روی سراغ این مرتیکه و می گویی دوشنبه بعدازظهر، یک ساعت به ؼروب، این جا باشد -
.همه می دانستیم مرتیکه کیست
romangram.com | @romangram_com