#بامداد_خمار_پارت_243
:انگار قبلا سنگین نبود. پدرم که سرحال بود یا تظاهر می کرد، گفت
.خوب، خوب، حاج علی قورمه سبزی ات سوخت. بویش دارد می آید -
:حاج علی خندید و شلان شلان دور شد. پدرم مرا از چنگ بقیه بیرون کشید و گفت
دیگر بس است. خانم بزرگ هستند؟ -
:دایه جانم گفت
.توی پنجدری. از صبح تا حالا افتاده اند روی یک مبل. نا ندارند از جایشان بلند شوند -
به سوی ساختمان به راه افتادیم. سر بلند کردم و دلم فرو ریخت. بالای پله ها، پسر بچه ای پشت جرز پنهان شده و از آن
:ولی این طرز رفتارش عینا از اداهای الماس بود. گفتم .جا با کنجکاوی سرک می کشید. اصلا شکل الماس نبود
!منوچهر -
:خود را کنار کشید و پشت جرز مخفی شد. دو پله یکی بالا دویدم و بؽلش کردم. بؽض کرده بود. پدرم گفت
.پسرجان به خواهرت سلام کن. این محبوب است -
:منوچهر گفت
.سلام -
در وجود او دنبال پسر خودم می گشتم. .او را می بوسیدم و می بوییدم. جلوی روی او چمباتمه زده بودم تا هم قد او بشوم
:در آؼوش من سربلند کرد و به پدرم گفت
.نزهت آبجی من است. خجسته آبجی من است -
:او را فشار دادم و بوسیدم
.من هم هستم، قربانت بروم، من هم هستم -
:در پنجدری را گشودم. مادرم روی مبل مخمل نشسته بود. دم در اتاق ایستادم و گفتم
.سلام خانم جان -
:دست هایش را دراز کرد و نالید
.آمدی محبوب؟ آمدی؟ گفتم می میرم و نمی بینمت. گفتم نمی آیی. نمی آیی تا یک دفعه سر خاکم بیایی -
چشمانش سرخ سرخ بود. چادر از سرم افتاد و دویدم. به آؼوشش پناه بردم که آن قدر بوی مادر می داد. بوی آرامش می
داد. بوی بچگی های مرا می داد. سر و صورتش را بوسیدم. دست هایش را بوسیدم. همان دست هایی که زمانی مرا
نیشگون گرفته بودند، ولی آن قدر محکم که باید می گرفت. سرم را بر سینه اش گذاشتم که از ؼم من لبریز بود و آرام
.شدم
منوچهر بؽض کرده بود. از این که من در آؼوش مادرمان بودم، از این که او مرا آن قدر گرم و مادرانه می بوسید
حسودیش شده بود. زیر گریه زد و به زحمت خودش را سر داد در آؼوش مادرم و بین من و او فاصله انداخت و در بؽل
romangram.com | @romangram_com