#بامداد_خمار_پارت_242

:شدم، وقتی تحملم به پایان می رسید، با حرکتی ناگهانی در بستر می نشستم. سر را میان دو دست می گرفتم و می گفتم
» . آه که عجب ؼلطی کردم «
صبح جمعه پدرم آمد. من آماده بودم. از دور کالسکه پدرم را شناختم. فیروزخان با همان سیبیل های کت و کلفت و موهای
وزوزی، آن جا، روی صندلی سورچی نشسته بود. انگار به موهایش گچ پاشیده بودند. کمی سفید شده بود. مرا از زیر

چشم با کنجکاوی و اندوه برانداز می کرد. درشکه هم مانند سورچی و اربابش کهنه شده بود. مثل این که پدرم فکر مرا
:خواند. با لحنی پوزش طلبانه گفت
.این درشکه هم دیگر زهوارش در رفته. باید کم کم به فکر یک ماشین باشم -
:فیروزخان گفت
!سلام خانوم کوچیک -
:با این جمله مرا به دنیای شیرین گذشته بود. باز بؽض گلویم را گرفت و به زحمت در حالی که سوار می شدیم گفتم
!علیک سلام فیروز خان، پیر شدی -
.خانم، ما و اسب ها و درشکه هر سه تا پیر شده ایم. باید بفرستندمان دباغ خانه -
:اشاره اش به گفته پدرم و تصمیم او مبنی بر خرید اتومبیل بود پدرم گفت
کالسکه و اسب ها را شاید، ولی تو باید یک کمی به خودت زحمت بدهی، دست از بخور و بخواب برداری و بروی -
.تمرین ماشین بردن بکنی
:و خندید. سورچی در حالی که به اسب ها شلاق می زد، خنده کنان از فراز شانه گفت
.از ما گذشته دیگر، آقا. ما فقط بلدیم به اسب ها شلاق بزنیم -
.من هم آن قدر به تو شلاق می زنم تا یاد بگیری -
.هر سه خندیدیم. هر سه شاد بودیم. هر یک به سبک خود. هر یک با افکار و آرزوهای خود
آه دوباره آن خیابان، همان کوچه، همان بازارچه کوچک و .... و همان دکان لعنتی نجاری که خوشبختانه هنوز درش تخته
.رسیدیم .... بود. بعد ... دیوار باغ خانه مان و
دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. حال خودم را نمی فهمیدم. پدرم گفته بود که خواهرانم با شوهرها و بچه هایشان ناهار به
.آن جا می آیند تا مرا ببینند. ولی هنوز نرسیده بودند
تا وارد شدم انگار ملکه وارد شده. دایه جانم، دده خانم، حاج علی و حتی کلفت جدیدی که مادرم گرفته بود، همه به استقبال
آمدند. پس مادرم کجا بود؟ منوچهر کو؟
دایه جان و دده خانم و کلفت جوان مرا به یکدیگر پاس می دادند و می بوسیدند و من چشمم به پنجره های ساختمان بود. با
:حواس پرتی پرسیدم
حاج علی احوالت چه طور است؟ -
.ای خانم، پیر شدیم دیگر. گوشمان هم که دیگر به کل نمی شنود. حسابی سنگین شده -

romangram.com | @romangram_com