#بامداد_خمار_پارت_241

عصمت خانم خم می شد. سرم را می بوسد و اشک هایم را پاک می کرد. آنچه مرا مجذوب این ساختمان نقلی تر و تمیز
می کرد، سکوت و نظافت و نظم و ترتیب آن بود. آنچه مرا شیفته این زن مهربان و برادر و پسرش می کرد، آرامشی بود
که در خانه آن ها برقرار بود. اوایل از این که کسی صبح زود در حیاط لخ لخ کنان کفش هایش را بر زمین نمی کشید،

تعجب می کردم. از این که کسی به صدای بلند ؼرؼر نمی کرد و با جیػ و داد یکدیگر را صدا نمی زدند حیرت می
کردم. چرا در این محله هر شب سر و صدا راه نمی اندازند و مرده های یکدیگر را توی گور نمی لرزانند؟
ابتدا به همه کس و همه چیز بدبین بودم. بدبینی را از آن خانه کفر گرفته نفرین شده همراه خودم به ارمؽان آورده بودم. هر
حرکت و حرفی را تفسیر می کردم. هر اشاره ای را حمل بر سوءنیت صاحبخانه می نمودم. اگر عصمت خانم به پسرش
لبخند می زد، فکر می کردم مرا مسخره می کند. اگر هادی دیر به من سلام می کرد، در دل می گفتم دلش می خواهد
زودتر از این خانه بروم تا جای آن ها گشاد شود. اگر حسن خان در مقابل من دست در جیب می کرد و پولی به عصمت
می داد تا هادی را بفرستد قند و شکر و توتون و چای بخرد، تصور می کردم حتما از من خرجی می خواهد. ولی اندک
.اندک آرام شدم. عادت کردم و به زندگانی معمولی خو گرفتم. دوباره با آداب و رسوم شرافتمندانه گذشته آشنا شدم
دنائت و پستی اکتسابی از سرم افتاد. عاقبت قادر شدم خود را از لجنزار بیرون بکشم. معنای زندگی را بفهمم. معنای این
که وقتی مرد خانه شب از کار برمی گردد دل زن از دم ؼروب از وحشت نلرزد. نوازش های عصمت خانم و ملایمت
های پسر و برادرش نه تنها چهره کبود و لبان متورم مرا شفا بخشید، بلکه بر دل خسته ام نیز مرهم نهاد. آرام گرفتم.
بعضی شب ها حسن خان اجازه می گرفت و نرم نرمک برایمان تار می زد. با این که می دانستم به شراب علاقه دارد،
.ولی هرگز در تمام مدتی که در آن خانه اقامت داشتم، ندیدم که در حضور من لب به مشروب بزند
*****
:روز یکشنبه که روز چهارم بود، پدرم آمد و مرا دید. ورم لبم خوابیده بود و کبودی صورتم زرد شده بود. گفت
.دیگر چیزی نمانده. حالت خیلی بهتر شده. خودم صبح جمعه می آیم دنبالت -
:گفتم
آقا جان. خانم جانم خبر دارند؟ -
.نه. به هیچ کس نگفته ام. شب جمعه خودم کم کم ذهنش را آماده می کنم -
:عصمت خانم در اتاق نبود. سر پایین افکندم و با شرمندگی گفتم
بهشان می گویید که من این مدت در این جا بوده ام؟ -
چاره ای نیست. ؼیر از این چه چیزی می توانم بگویم؟ -
شاید این اولین و آخرین باری بود که پدرم نام عصمت خانم و برادرش را در خانه ما و در حضور مادرم بر زبان می
.راند. آن هم فقط به خاطر من. به خاطر لجبازی ها و خیره سری های من. به خاطر اشتباه من
تا صبح جمعه به خاطر مادرم تاسؾ می خوردم. صبح زود از خواب می پریدم و ساعت ها در رختخواب ؼلت می زدم و
با افکار خود کلنجار می رفتم. زندگیم مثل پرده سینما از برابر چشمانم رژه می رفت و عاقبت وقتی از عرق خیس می

romangram.com | @romangram_com