#بامداد_خمار_پارت_239

.و گویا دفعه اولش هم نبوده -
:پدرم به من نگاه کرد
راست می گویند؟ و تو باز ماندی؟ تحمل کردی؟ زندگی کردی؟ -
.می گفتم شاید درست بشود، آقاجان -

درست بشود؟ نه جانم. اصل بد نیکو نگردد آن که بنیادش بد است. این همه مدت تو را کتک می زده و تو هم صدایت در -
نمی آمده؟ ولش نمی کردی؟ ببین با تو چه کرده؟ عجب حیوان ؼریبی است! آن هم با دختری که به خاطر وجود بی وجود
.... با دختر من. دختری که از گل نازک تر نشنیده بود .او پشت پا به همه چیز زد
صدا در گلویش شکست. یک لحظه برق اشک در چشمانش دیدم. فورا پشت به من کرد و به قدم زدن پرداخت. بعد از
:مدتی ادامه داد
مظلوم گیر آورده؟ دمار از روزگارش درمی آورم. آخر چرا ماندی دختر؟ چرا این همه مدت دندان سر جگر گذاشتی، -
محبوبه؟ چرا؟
:صدایش آرام و سرزنش آمیز بود. گفتم
.به خاطر پسرم، آقاجان -
هیچ نگفت ولی رنگش مثل گچ سفید شد. از آنچه گفته بودم پشیمان شدم. دست ها را به پشت زد. پشتش تا شده بود. به
:زمین خیره شد. ساکت ماند. عصمت خانم بی صدا اشک می ریخت. پدرم گفت
.می دانم، خیلی زجر کشیده ای -
:از میان هق هق گریه گفتم
!آقاجان، هیچ کس نمی داند، هیچ کس -
:گذاشت تا گریه ام فروکش کند. چند بار دهان گشود تا صحبت کند. لب هایش می لرزید و نمی توانست. آن گاه گفت
خوب، تمام شد. دیگر حرفش را هم نزن. دیگر ؼصه نخور. خودم همه چیز را رو به راه می کنم. حالا هم طوری نشده. -
قدمت سر چشم. خوش آمدی. ضرر را او کرد که زنی مثل تو را از دست داد. من که نمی فهمم چه طور قدر جواهری
مثل تو را نشناخت. این هم از بدبختی خودش است. از بدبختی این طور آدم ها یکی هم همین است که قدر نعمت هایی را
.که خداوند به آنها می دهد نمی شناسند
:حسن خان گفت
واقعا درست گفتید آقا. خر چه داند قیمت نقل و نبات؟ -
:به اتاق رفتیم و نشستیم. هادی چای آورد. پدرم گفت
حالا می خواهی چه بکنی؟ -
.می خواهم طلاق بگیرم -
.کار صحیح همین است. ولی با این همه باز خوب فکرهایت را بکن -

romangram.com | @romangram_com