#بامداد_خمار_پارت_238

سرت به سنگ خورد؟ -
:گفتم
.سرکوفتم نزنید آقاجان -
:و اشکهایم روی زمین، جلوی پاهای هردوی ما چکید. در تمام عمرم قطرات اشکی به این درشتی ندیده بودم. گفت
.نه، سرکوفتت نمی زنم. خوب کردی آمدی. ضرر را از هر جایش بگیری منفعت است -
:صدایش می لرزید. ساکت شد و نفس عمیقی کشید. به خود مسلط شد. بعد گفت
.سرت را بلند کن. به من نگاه کن ببینم -
.تکان نخوردم

از من دلگیر هستی؟ -
.سرم را به علامت نفی تکان دادم
پس چرا نمی خواهی توی صورتم نگاه کنی؟ -
:بؽض آلود گفتم
.... می خواهم -
.و بعد، آهسته سرم را بلند کردم
چشمانم ؼرق اشک بودند. ابتدا هیچ واکنشی از خود نشان نداد. فقط چشمانش از حیرت گشاد شدند. با دقت بیشتری به من
خیره شد. انگار شخص دیگری را به جای دخترش به او قالب کرده اند. حسن خان و خواهرش با تاسؾ و ترحم به ما
دونفر نگاه می کردند. ناگهان پدرم به خود آمد. انگشتان دست چپ را در میان موهایش فرو برد و سر را با ؼیظ به عقب
:کشید و گفت
.... وای -
:و بعد ساکت شد. دستش را از سرش برداشت و به من نگاه کرد. چنان که گویی با خودش صحبت می کرد گفت
!ببین چه کار کرده -
:و در حالی که جواب را از قبل می دانست پرسید
چه کسی این بلا را به سرت آورده؟ -
.رحیم، آقاجان، رحیم -
و هق هق کنان زیر گریه زدم. مثل شیری که در قفس گرفتار باشد به راه افتاد. به چپ و راست می رفت و دوباره به کنار
.من برگشت
شوهرت با تو این کار را کرده؟ یک مرد؟ با زن شرعی خودش؟ با زن نجیب و بی پناه خودش؟ با ناموس خودش؟ ای -
!تؾ بر آن ذاتت مرد
:حسن خان به آرامی گفت

romangram.com | @romangram_com