#بامداد_خمار_پارت_237
.شما بروید توی اتاق تا من آماده شان کنم -
ابتدا پدرم را دیدم که وارد شد و هادی .دویدم توی مهمانخانه و از کنار پشت دری نگاه کردم. عصمت خانم در را باز کرد
دلم نمی خواست پدرم مرا در آن حال ببیند. یک زن مفلوک تو سری خورده .به دنبالش بود که دیگر چشمانم او را نمی دید
درد کشیده به جای دختر نازنازی شاداب سرحال که مثل کبک خرامان راه می رفت و از چشمانش برق ؼرور می تراوید.
:پدرم به محض ورود صدا زد
.حسن خان -
ولی لازم نبود که او را صدا کند. حسن خان به استقبال او رفت. پدرم مشؽول گفت و گو با آن ها بود. چهره اش را از
پشت پنجره می دیدم. موهای شقشقه اش، درست در بالای گوش ها، سپید شده بود. صورتش باریک تر و قیافه اش پخته
با این همه .تر شده بود. در سبیلش رگه های سفید دیده می شد. لاؼرتر شده بود و باز هم مهربان تر و ملایم تر می نمود
چهره اش تلخ و گرفته و عبوس بود و مهم تر از همه نگران و هر لحظه با پچ پچ هایی که رد و بدل می شد این نگرانی
بیشتر می شد. لباس هایی مثل همیشه اتو کشیده و تمیز و مرتب بود. زنجیر طلای ساعتش را روی جلیقه می دیدم، دست
چپ را در جیب جلیقه کرده بود با دست راست چانه را نگه داشته و خیره با نگاهی که استفهام و شگفتی از آن می بارید،
.با دقت به حسن خان نگاه می کرد و گاه به عصمت خانم که در میان حرؾ های برادرش می دوید نظر می انداخت
بعد سکوت کوتاهی برقرار شد. آن گاه پدرم نفس عمیقی کشید و سوالی کرد. حسن خان که پشت به من داشت با انگشت
شست به پشت سرش و به سوی مهمانخانه اشاره کرد. آفتاب می رفت که ؼروب کند. پدرم با عجله دو قدم به سوی در
:اتاق برداشت و ایستاد. انگار حال او هم دست کمی از حال من نداشت. صدا زد
!محبوبه -
:اشک در چشمان من جمع شد. یک قدم دیگر جلو آمد
حالا چرا بیرون نمی آیی؟ -
.صدایش آرام و اندوهگین بود
سر پایین انداختم. در را گشودم و به لنگه راست در تکیه دادم. نیمرخ ایستاده بودم. طرؾ چپ صورتم، قسمت سالم چهره
ام رو به حیاط بود. سرم پایین بود و موهایم از دو طرؾ چهره ام را پوشانده بود. پنجه هایم را درهم می فشردم تا اشکم
:نریزد. آهسته گفتم
.سلام -
:با نهایت حیرت متوجه شدم که صدایم را شنید و گفت
.سلام -
و جلوتر آمد. رو به رویم ایستاد. نیمه آسیب دیده صورتم در زیر موها و به طرؾ مهمانخانه پنهان بود. پدرم می کوشید تا
صورت مرا ببیند. می خواست بعد از سال ها چهره دخترش را ببیند و من از نشان دادن چهره ام به او وحشت داشتم.
:نگاهم به نوک کفش های سیاه و براقش بود. آهسته گفت
romangram.com | @romangram_com