#بامداد_خمار_پارت_236

:یک یادم می آمد و در ذهنم جای می گرفت. حسن خان گفت
هادی، می توانی یک نوک پا بروی منزل آقای بصیرالملک؟ -
:هادی حاضر به یراق گفت
.چرا نمی توانم دایی جان، البته که می توانم -
:دل او هم به حال من سوخته بود. می خواست برایم خوش خدمتی کند. مادرش آهسته گونه اش را چنگ زد و گفت
خدا مرگم بدهد. هادی که تا به حال به خانه آقا نرفته. آقا ؼدقن کرده اند که هیچ کدام از ما آن جا برویم. یک وقت خانم -
.می فهمند و ناراحتی و کدورت پیش می آید
:حسن خان دستی از سر بی حوصلگی تکان داد
.من می دانم چه می کنم -
:از اتاق خارج شد و سپس با یک پاکت سر بسته بازگشت. آن را به دست هادی داد و گفت

می روی در منزل آقای بصیرالملک در بیرونی را می زنی و می گویی با آقا کار دارم. مبادا بروی تو! اصرار هم بکنند -
نمی روی. بگو ماذون نیستم داخل شوم. فقط پاکت را می دهی دست یکی از آدم ها و سفارش می کنی فقط به دست خود
.آقا بدهند. بگو فوریت دارد
:با نگرانی پرسیدم
توی نامه چه نوشته اید؟ -
:با همان لحن ملایم آرامبخش گفت
نترسید دخترم، خیلی آب و تاب نداده ام. نوشته ام تشریؾ بیاورید این جا در مورد مشکل سرکار خانم محبوبه خانم -
.حضورا صحبت کنیم. اسم خودم را هم امضا کرده ام. فقط همین
:از شرم خیس عرق بودم. در دل به رحیم ناسزا می گفتم. سر خود را بلند کردم و خطاب به هادی گفتم
.می بخشید هادی خان، باعث دردسر شما هم شده ام. خسته می شوید -
:لبخند معصومانه ای زد و با مهربانی و دستپاچگی بچگانه ای گفت
.نه به خدا، جان خانم جانم خسته نمی شوم. الان می روم و زود برمی گردم -
چه ساده بود، چه بی گناه بود. شانزده سالگی، سن معصومیت. سن خوش بینی. دوران بی خبری. دوران عشق و دوستی.
.همان طور که من خوردم .همان دورانی که پای آدم می لؽزد و با مؽز به سنگ می خورد
هادی رفت و قلب من به تپش افتاد. دیگر طاقت نشستن نداشتم. راه می رفتم. می نشستم. دست ها را به یکدیگر می مالیدم.
.بعد از این همه سال پدرم می آمد. پدرم را می دیدم. البته اگر می آمد، اگر می خواست مرا ببیند
حسن خان و عصمت خانم دلداریم می دادند. دهانم خشک شده بود. تنم یخ کرده بود. عصمت خانم شربت به دستم داد. حال
خودش هم بهتر از من نبود. حسن خان لب ایوان نشسته و آرنج را به زانو تکیه داده تسبیح می انداخت و سر را به علامت
:تاسؾ تکان می داد. صدای در بلند شد. هر سه بر جا خشک شدیم. حسن خان گفت

romangram.com | @romangram_com