#بامداد_خمار_پارت_235

.سرم گذشته چه یک نی چه صد نی
بعد از ناهار دوباره به اصرار عصمت خانم روی مبل کنار پنجره لم دادم و چای نوشیدم. راحت بودم. آسوده خاطر و آرام
بودم. پاهایم را دراز کرده بودم. سر را به پشتی صندلی تکیه داده بودم و از آفتاب پاییزی لذت می بردم. دیگر دلشوره
آمدن رحیم را نداشتم. دیگر از حرص مادرش دندان ها را به یکدیگر نمی ساییدم. همه این ها خیلی از من دور بودند. مال
.گذشته ها بودند. همان جا خوابم برد
حدود ساعت سه بعدازظهر نوازش ملایم دست عصمت خانم بر پیشانی ام مرا از خواب بیدار کرد. چشم باز کردم و
کوشیدم به یباد آورم کجا هستم. آفتاب از روی بدن شده بود و گوشه ای که در آن بودم در سایه واقع شده بود. رحیم است؟
:مادرش است؟ نه. آهان، چه قدر خوب، این عصمت خانم است که با صدای ملایم مادرانه اش می گوید
.محبوب جان، عزیز دلم بیدار شو. حسن خان می خواهد با تو صحبت کند -
قدی متوسط و بینی نسبتا بزرگی .حسن خان جوان تر از آن بود که تصور می کردم – گرچه موهایش فلفل نمکی شده بود
داشت. لب های او درشت و بالا تنه اش اندکی به جلو متمایل بود. معلوم نبود خم شده یا قوز کوچکی دارد. صدای بم و
.پدرانه ای داشت
جلوی پایش بلند شدم. هنوز ننشسته .وقتی وارد شد چادر روی شانه هایم افتاده بود. تا به خود بجنبم، به من سلام کرد
:گفت

خانم، این مرد چه به روز شما آورده؟ چه طور این کار را کرده؟ چه طور دلش آمده؟ آن هم با خانم محترمه ای مثل -
شما؟
:به خودم گفتم اگر گریه کردی نکردی ها! سخت جلوی خودم را گرفتم. با این همه چشمانم مرطوب شد. پرسید
حالا چه تصمیمی دارید؟ می خواهید من پا درمیانی کنم؟ -
.نه. می خواهم طلاق بگیرم -
.نه یکه خورد و نه مخالفت کرد
پدرتان اطلاع دارند؟ -
.نخیر. اول این جا آمدم. گیج بودم. نمی دانستم چه کار می کنم. ولی حالا رفع زحمت می کنم. می روم منزل پدرم -
نخیر خانم، به هیچ وجه صلاح نیست. صلاح نیست خانم مادرتان شما را به این وضع ببینند. صبر کنید اول پدرتان را -
!خبر کنم تشریؾ بیاورند وضع شما را ببینند و خودشان تصمیم بگیرند چه کنند
:عصمت خانم گفت
داداشم راست می گویند. اگر بعد از این همه سال شما با این حال و رنگ و رو جلوی مادرتان آفتابی شوید دور از جان -
.دق می کنند. باید بفرستیم دنبال آقاجانتان
باور نمی کردم که هوو برای هوو دل بسوزاند، آنچه من در این شش هفت سال تجربه کرده بودم مرا سنگدل بار آورده
بود. بر این تصور بودم که همه مردم دنیا وحشی و پرخاشگر و منفعت طلب هستند. اندک اندک اصول انسانیت یک به

romangram.com | @romangram_com