#بامداد_خمار_پارت_234

چشمه اشکم می خشکید. کاش پایم می شکست و به این جا نمی آمدم. چه مجازات سنگینی بود برای چشمی که دید و دلی
که خواست. حالا این جا، توی این خانه بنشین، توی خانه این زن، هووی مادرت، این زن از همه جا بی خبر بنشین تا او
با دهان باز و مبهوت نگاهت کند. تا پسرش از توی حیاط معذب دست ها را به یکدیگر بگیرد و زیر چشمی با افسوس و
ترحم تماشایت کند. تا حسن خان بیاید و فکری به حالت بکند. خود کرده را تدبیر نیست. گریه کن تا خوب براندازت کنند.
:ولی نه، عصمت خانم بیشتر از من اشک می ریخت. گریه امانش نمی داد. گفتم
ببینید روز عیدی چه طور مزاحمتان شده ها! اوقات شما را هم تلخ کردم. هیچ یادم نبود که امروز عید است. من رفع -
.زحمت می کنم
:گفت
اختیار دارید. این چه فرمایشی است. این جا منزل خودتان است. مگر من می گذارم شما بروید؟ به خدا اگر از این حرؾ -
ها بزنید دلگیر می شوم. پدرتان کم به ما خوبی کرده؟ .... و حالا که دخترش یک روز مهمان آمده به منزل ما بگذاریم با
این حال برود؟
باز اشکم سرازیر شد. چرا ولم نمی کرد. چرا برخلاؾ میل من فوران می کرد؟ ولی با این همه چه قدر راحت بودم. چه
قدر آرام بودم. دلم می خواست سر بر شانه اش بگذارم و انگار که سنگ صبور من باشد برایش درددل کنم. چه قدر این
:زن صمیمی بود. از من دور و بسیار به من نزدیک بود. گفتم

می دانید اول خودم عاشقش شدم؟ -
.می دانست
می دانید به زور زنش شدم؟ -
.می دانست. برادر خودش رحیم را برده بود و برایش کت و شلوار خریده بود
می دانید پسردار شدم؟ -
.می دانست. پدرم برایش گفته بود
می دانید پسرم توی حوض خفه شد؟ -
.می دانست
می دانید چه قدر دلم سوخت؟ -
.می دانست. با اشک هایش می گفت که می داند. که می فهمد. آخر او هم یک پسر داشت
اذان ظهر بود که ناهار کشید. هر چه اصرار کردم صبر کند تا حسن خان تشریؾ بیاورند قبول نکرد. به نظر او من
:گرسنه بودم. ضعیؾ شده بودم. از دیشب تا به حال چیزی نخورده بودم. گفت
.صبحانه که چیز قابلی نبود -
باید ؼذا می خوردم. باید کمی جان می گرفتم. در همان مهمانخانه، روی سفره ای که بر کؾ اتاق گسترده شد، با هادی و
مادرش ناهار خوردیم. هادی زیر چشمی به صورت من نگاه می کرد ولی حرفی نمی زد. بگذار او هم ببیند. من که آب از

romangram.com | @romangram_com