#بامداد_خمار_پارت_233
آقا چه طور هستند؟ چه طور ایشان تشریؾ نیاوردند؟ -
:رشته افکارم پاره شد. گیج بودم. با حواس پرتی پرسیدم
بله؟ چی فرمودید؟ -
شوهرتان. پرسیدم شوهرتان چه طور هستند؟ -
:گفتم
.دیگر شوهر ندارم -
.اشک در چشمانم حلقه زد. سرم را زیر انداختم که او آن ها را نبیند
:چشمانش گرد شده بود. دهانش باز مانده بود. با شگفتی پرسید
ای وای، چرا؟ مگر چه شده؟ بینتان شکرآب شده؟ قهر کرده اید؟ -
:همچنان که سر به زیر داشتم گفتم
.کار از این حرؾ ها گذشته -
چرا؟ مگر چه کار کرده؟ -
چادر را از سر انداختم و صورت کبود و متورمم را به طرؾ او برگرداندم. با دست راست به پشت دست چپ کوبید و
:گفت
.آخ، خدا مرگم بدهد. الان می گویم هادی برود دکتر بیاورد -
.نه عصمت خانم. تو را به خدا این کار را نکنید. دکتر لازم نیست. خودش خوب می شود. دفعه اول که نیست -
!دفعه اول نیست؟ باز هم دست روی شما بلند کرده بوده؟ وای خدا مرگم بدهد. ای بی انصاؾ. ببین چه کرده -
:گفتم
.عیبی ندارد. من به این چیزها عادت دارم. بگذارید هادی خان برود سر درس و مدرسه اش -
.امروز که مدرسه تعطیل است. روز عید مبعث است. هادی داشت می رفت جای دیگر. کار مهمی هم نبود -
:پس امروز عید بود. دیگر حساب عید و عزا هم از دستم در رفته بود. پرسیدم
امروز تعطیل است؟ حسن خان هم خانه هستند؟ -
داداشم رفته اند بیرون. ولی برای ظهر برمی گردند. ای کاش زودتر برگردند ببینم باید چه کار کنم! خیلی درد دارد؟ -
.صورتم؟ نه. این جا درد دارد -
و به قلبم اشاره کردم و ناگهان اشکم مانند چشمه جوشید. دیگر نتوانستم جلویش را بگیرم. می ریخت و من حریفش نبودم.
بدون آن که بخواهم مظلوم نمایی کنم. بدون آن که بؽض کرده باشم. بدون آن که هیچ میلی به گریستن داشته باشم. می
ریخت و می ریخت و می ریخت. نمی خواستم جلوی این زن گریه کنم. نمی خواستم اظهار عجز کنم. از این که ضعؾ و
بدبختی خود را به نمایش بگذارم شرم داشتم. می ترسیدم این اشک ها مرا در چشم او خوار و خفیؾ کنند. ولی دست خودم
نبود. منی که شمر جلودارم نبود. منی که از ؼرور سر به آسمان می ساییدم، حالا مایه ترحم این و آن شده بودم. کاش
romangram.com | @romangram_com