#بامداد_خمار_پارت_232

:دوستشان نداشت. تا چشمش به من افتاد در سلام پیش دستی کرد
.سلام محبوبه خانم. چرا این جا ایستاده اید؟ بفرمایید تو. خوش آمدید -
در میانی را که به مهمانخانه ای کوچک ولی بسیار تمیز با نیم دست مبل سنگین و قالی های ارزانقیمت باز می شد، گشود.
.معلوم بود که از آن اتاق کمتر استفاده می شود
.ببخشید محبوبه خانم. بفرمایید تو. صبحانه میل کرده اید؟ هادی جان بدو یک چیزی بیاور -
:به دروغ گفتم
.بله خانم. لطؾ شما کم نشود. نه هادی خان. زحمت نکشید -
:دلم از گرسنگی مالش می رفت. گفت
.حالا یک پیاله چای هم این جا میل کنید. قابل نیست -
.چنان لبخند مهربانی به رویم زد که لبم را گاز گرفتم تا بؽضم نترکد
در اتاق را باز گذاشت. من توی اتاق نشستم. روی یک مبل کنار پنجره. او پشت دری را کنار زد تا آفتاب بیشتر به درون
بتابد. نور خورشید بر نیمه چپ بدن من افتاد. چه قدر لذت می بردم. دست گرمی بود که نوازشم می کرد و به بدن سرد و
.خسته ام حرارت می بخشید
مدتی به رفت و آمد و فعالیت گذشت. هادی آمد، یک سینی مسی گرد نسبتا بزرگ در دست داشت. مادرش که به دنبالش
:بود یک میز عسلی را جلوی من کشید. گفتم
.زحمت نکشید -
.چه حرؾ ها! زحمت چیست؟ کاری نکرده ایم! مایه خجالت است -

.هادی سینی را روی میز گذاشت. چای و قند و شکر و نان و کره و مربای آلبالو
:عصمت خانم انگار درس روانشناسی خوانده بود. گفت
.تا شما میل بفرمایید، من دو دقیقه می روم مطبخ. الان برمی گردم خدمتتان -
با هادی بیرون رفتند. توی حیاط با هم پچ پچ کردند. ظاهرا هادی را که از بیرون رفتن منصرؾ شده بود، به دنبال خرید
.فرستاد و خود به آشپزخانه رفت
تا عصمت خانم از نظرم ناپدید شد، مثل یک گربه چاق شکمو زیر آفتاب نشستم. لبه چادرم را رها کردم و در حالی که به
.حیاط، به گل ها و به آفتاب درخشان پاییزی نگاه می کردم سیر خوردم
عصمت خانم آمد و سینی صبحانه را برد. آرامش آن ها مرا به حیرت می افکند. سیر طبیعی زندگی از یادم رفته بود.
عصمت خانم برگشت و کنارم نشست. دوباره رویم را محکم گرفته بودم و او با تعجب نگاهم می کرد. معلوم بود از
خودش می پرسد چرا از او هم رو می گیرم. می دانستم هزار سوال بر لب دارد. چرا من آن جا هستم؟ شوهرم کجاست؟
بدون شک بو برده بود حدس هایی می زد ولی با نزاکت تر از آن بود که به روی خود بیاورد. حد خود را خوب می
:دانست. با متانت پرسید

romangram.com | @romangram_com