#بامداد_خمار_پارت_231

.من با عصمت خانم کار دارم -
!اسم شریؾ سر کار؟ -
.من ... من ... دختر آقای بصیرالملک هستم. به عصمت خانم بفرمایید محبوبه -
:در را گشود و با دستپاچگی گفت
.ببخشید. نشناختم. بفرمایید تو. منزل خودتان است -
:از جلوی در کنار رفت. صحن حیاط پاکیزه و روشن بود. قدم به درون گذاشتم. در را پشت سرم بست و گفت
.الان مادرم را صدا می کنم -
چند قدم برداشت و از دری در سمت چپ در داخل ساختمان از نظر ناپدید شد. چشم به دور حیاط گرداندم. ناگهان از
هیاهوی میدان نبرد به آرامش دیر رسیده ام. از بازار مسگرها گذاشته ام و به خلوت کتابخانه ای پای نهاده ام. چه قدر
چه قدر متین. مثل این که خود خانه، خود ساختمان، سنگ ها، آجرها، و پنجره ها هم متانت داشتند. .ساکت. چه قدر آرام
.شرؾ و آرامش و سکون داشتند
حیاطی بود نقلی و کوچک. تر و تمیز. کؾ حیاط آجر فرش بود. وسط آن مثل تمام خانه ها حوض گرد و کوچکی قرار
داشت. در سمت چپ یک درخت موی پر شاخ و برگ با کمک داربست و لبه دیوار بر سر پا ایستاده بود. در گوشه باؼچه
چند بوته گل داوودی دلربایی می کردند – بر خلاؾ خانه خودم که رحیم حتی یک بار هم در باؼچه آن چیزی نکاشت. من
.صد بار گفتم و فایده نداشت. ذوق نداشت. با زیبایی و لطافت بیگانه بود

رو به روی من، در انتهای ایوانی به عرض یک متر که با پله ای از حیاط جدا می شد، سه در سبز رنگ با پنجره های
مربع شکل که از داخل با پشت دری های سفید و ساده تزیین شده بود نگاه را به خود می کشیدند. کمر پشت دری ها از
میان بسته بود. انگار سرهای دو مثلث سفید را بر یکدیگر نهاده بودند. آفتاب از لا به لای برگ های مو رد می شد و بر
در و پنجره ها می تابید و روشنایی درخشان آن که انگار روؼن خورده باشد، به همراه تکان های شاخ و برگ ها بر در و
پنجره می رقصید. همه جا شسته و تمیز بود. خانه آن قدر آرام بود که اگر عصمت خانم دیرتر می رسید من ایستاده خوابم
.می برد. ولی او سر رسید و هادی به دنبالش
عصمت خانم تا آن روز مرا ندیده بود. هیچ یک از ما را ندیده بود. هیچ یک به جز پدرم. ما هم او را ندیده بودیم. دلشوره
داشتم که چه شکلی دارد. ولی با دیدن قیافه اش آرام شدم. قد بلندبود و لاؼر. به نظرم بسیار مسن تر از مادرم آمد. سن بود
یا سختی روزگار، نمی دانم. لب هایی نازک داشت که لبخندی شرم آگین بر آن ها نقش بسته بود. بینی قلمی کوچک.
چشمانی نه چندان درشت و موهایی تیره که از زیر چارقدش نمایان بود. ابروهای باریکش را بالا برده و چشم ها از حد
.معمول گشوده تر بود. معلوم نبود از روی نگرانی است یا استفهام
صورتش سفید و کک مکی بود. پوستش، در زیر چشم ها، چروک خورده بود. روی هم رفته قیافه مظلوم و بی ادعایی
داشت. قیافه ای معمولی. چهره کسی که مشتاق است که به ولی نعمت خود خدمت کند. نه به خاطر بهره برداری و نفع
شخصی. بلکه فقط به خاطر دلخوشی او. از آن آدم هایی بود که برای همه دل می سوزانند. از آن آدم هایی که نمی شود

romangram.com | @romangram_com