#بامداد_خمار_پارت_228
تنت می خارد؟
:گفتم
.برو کنار. بگذار رد بشوم -
.نمی روم -
.من که چمدان را توی اتاق گذاشته ام. حالا بگذار بروم -
پس این یکی چیست که زیر بؽلت زده ای؟ -
.این مال خودم است. به تو مربوط نیست -
.هر چه در این خانه است مال پسر من است و به من هم مربوط می شود -
:گفتم
.الحمدلله پسر تو چیزی باقی نگذاشته که مال من باشد یا مال او. گفتم از سر راهم برو کنار -
:با صدای زیر و جیػ جیؽویش فریاد زد
از رو نمی روی؟ زنیکه پررو؟ حالا من هم بروم کنار، تو با آن ریخت از دنیا برگشته ات رویت می شود از خانه -
....بیرون بروی؟ والله دیدنت کراهت دارد. خیال می کنی
:حرفش را قطع کردم و آرام پرسیدم
پس نمی خواهی کنار بروی؟ -
.نه -
آهسته خم شدم و جعبه را در گوشه دالان گذاشتم. چادر از سر برداشتم و آن را از میان تا کردم و روی صندوقچه نهادم.
سپس به سوی او چرخیدم. دست چپم را پیش بردم و از روی چارقد موهایش را چنگ زدم و در حالی که از لای دندان ها
:می ؼریدم
مگر به تو نمی گویم برو کنار؟ -
:با تمام قدرت موهایش را بالا کشیدم. به طوری که از روی پله بلند شد و فریاد زد
.الهی چلاق بشوی -
و کوشید تا از خودش دفاع کند و مرا چنگ بزند. با دست راست دستش را گرفتم و آن را چنان محکم گاز گرفتم که
احساس کردم دندان هایم در گوشتش فرو خواهند رفت و به یکدیگر خواهد رسید. چه قدر لذت داشت. چنان فریادی کشید
که بدون شک هفت همسایه آن طرؾ تر هم صدایش را شنیدند. آن وقت من، نه از ترس فریاد او، بلکه چون خودم
خواستم، گوشتش را رها کردم. جای دو ردیؾ دندان هایم صاؾ و مرتب روی مچ دستش نقش بسته بود. با دست دیگر
جای دندان های مرا می مالید و هر دو در یک زمان متوجه برتری قدرت من شدیم. جثه ریز و کوچکی داشت. مثل یک
بچه سیزده ساله و من از این که چه گونه این همه سال از این هیکل ریزه حساب می بردم و وحشت داشتم تعجب کردم.
:نمی دانم چرا زودتر این کار را نکرده بودم! شروع کرد به جیػ و داد و ناله و نفرین. گفتم
romangram.com | @romangram_com