#بامداد_خمار_پارت_227

.روزگاری حجله عشق من بود
محبوبه چه چیزی را می خواهی از این .از خونسردی و آرامش خودم شگفت زده بودم. در را بستم. تازه به خود آمده بودم
خانه ببری؟ رؼبت می کنی دوباره این لباس ها را به تن کنی؟ این کفش ها را بپوشی؟ این سنجاق ها را به سرت بزنی؟
این ها را که نشانه هایی از زندگی با یک آدم بی سر و پای حیوان صفت است می خواهی چه کنی؟ این ها را که سمبل
جوانی بر باد رفته و آرزوهای سوخته و ؼرور زخم خورده و احساسات جریحه دار شده است برای چه می خواهی؟
.نابودشان کن. همه را از بین ببر

قیچی را برداشتم. چمدان را گشودم و تمام لباس ها را یکی یکی با قیچی بریدم و تکه پاره کردم و بر زمین انداختم. قیچی
کفش هایم را نمی برید. یک تیػ ریش تراشی برداشتم و لبه کفش ها را با آن چاک دادم. دستم برید. ولی من انگار حس
نمی کردم. وحشی شده بودم. چادر شب رختخواب ها را به وسط اتاق کشیدم اما گره آن را باز نکردم بلکه آن را با تیػ
پاره پاره کردم. لحاؾ و تشک را بیرون کشیدم و سپس با تیػ و قیچی به جان رویه های ساتن لحاؾ ها افتادم. آن گاه به
سراغ تشک ها رفتم. چنان با لذت آن ها را می دریدم که گویی شاهرگ رحیم است. انگار زبان مادرشوهرم است. انگار
:انگار بخت خفته من است. زیر لب ؼریدم .سینه خودم است
» .ارواح پدرت. می گذارم این ها برایت بمانند؟ به همین خیال باش «
سپس با همان تیػ به سراغ قالی ها رفتم. دولا دولا راه می رفتم و با دست راست تیػ را با تمام قدرت روی فرش های
خرسک می کشیدم و لذت می بردم. از عکس العمل رحیم، از یکه خوردن او، از خشم و ناامیدی او احساس شادی می
.بر لبان کبود و متورمم. بر صورت سیاه شده از کتکم .کردم. لبخند انتقام بر لبانم بود
سماور را برداشتم. هنوز داغ بود. آب آن را بر روی رختخواب ها و قالی ها دمر کردم. زؼال ها از دودکش سماور روی
رختخواب های تکه پاره افتاد. چادر سیاه تافته یزدیم را برداشتم و تا کردم. می دانستم مادرشوهرم عاشق و شیفته این
چادر است. با آن زؼال ها را دانه دانه برمی داشتم تا دستم نسوزد و هر دانه را روی یک قالی می انداختم. قالی گله به
ایستادم و تماشا کردم. چشمم به جعبه چوب شمشاد .گله دود می کرد. چادر سیاه از حرارت زؼال سوراخ سوراخ می شد
افتاد. آن را هم بشکنم؟ می خواستم آن را هم بسوزانم. گذشته ام را با آن دفن کنم. ولی دلم می گفت شب کلاه الماس در آن
است. یادگار آن بهار شیرین، خاطره سرکشی هایت را در خود دارد. هوس های جوانیت در آن پنهان است. این آیینه
عبرت را نگه دار. خواستم در آن را بگشایم و شب کلاه الماس را از درونش بردارم، ترسیدم. ترسیدم که این همان
صندوقچه پاندورا باشد که پدرم داستانش را برایم نقل کرده بود. ترسیدم اگر آن را بگشایم، جادوی آن وجودم را تسخیر
پایم سست شود. بمانم و اسیر پلیدی گردم و دیگر نتوانم از رنج و اندوه بگریزم. خودم هم نمی دانم چه شد که ناگهان .کند
صندوقچه را بؽل زدم. دوباره چادر را به سر افکندم و از پلکان پایین آمدم – با همین صندوقچه چوب شمشاد که می بینی
– به محض آن که به میان حیاط رسیدم، باز مادرشوهرم مثل دیوی که مویش را آتش زده باشند حاضر شد و لب پله دالان
.نشست
باز که راه افتادی دختر! عجب رویی داری تو! کتک هایی که تو دیشب خوردی اگر به فیل زده بودند می خوابید. باز هم -

romangram.com | @romangram_com