#بامداد_خمار_پارت_226
اوقور به خیر! کجا به سلامتی؟ -
.می خواهم بروم. دیگر جانم به لبم رسیده -
کجا بروی؟ همین طور سرت را می اندازی پایین و هری ...؟ مگر این خانه صاحب ندارد؟ مگر نشنیدی دیشب شوهرت -
چه گفت؟
!کدام شوهر؟ من دیگر شوهر ندارم -
:چشمانش گرد شد
!چشمم روشن، حرؾ های تازه تازه می شنوم -
:دهانم باز شد و آنچه را سال ها در دل و بر نوک زبان داشتم بیرون ریختم
.آن نامرد بی سر و پا شوهر من نیست. عارم می شود به او مرد بگویم، به او شوهر بگویم -
:خندید
از مردیش گله داری؟ -
نه، از مردانگیش گله دارم. از طبع پست و بی همتی اش. از ضعیؾ کشی و بی ؼیرتی اش. تو نمی فهمی من چه می -
گویم. او هم نمی فهمد. یاد نگرفته. از که باید درس می گرفت؟ از کجا باید علو طبع و نظربلندی را فرا بگیرد؟ حق دارد
که نداند ؼیرت چیست؟ شرؾ کدام استٔ مرا که ضعیؾ هستم به زیر لگد می اندازد ولی از برادرهای قداره کش
معصومه حساب می برد. در مقابل یک زن قدرت نمایی می کند و وقتی پای مردها به میان می آید، پشت دامن ننه اش
.مردانگی او فقط به سبیل و کت و شلوار است و بس .پنهان می شود. مظلوم می شود. آرام می شود. بره می شود
شایسته این لقب نبود. نادان و رذل .دیگر مادرشوهرم را شما خطاب نمی کردم. دیگر به او خانم نمی گفتم چون خانم نبود
بود. دیگر نمی خواستم بیش از این چشمم را بر روی حقیقت ببندم. لازم نبود به خاطر حفظ نیکنامی پسرم بکوشم تا
مادربزرگش را محترم جلوه بدهم. دیگر پسری در کار نبود. یا شاید هم خیلی ساده، به این دلیل که خودم نیز تا حد زیادی
به آن ها شبیه شده بودم. از آن ها آموخته بودم. زبان آن ها را فرا گرفته بودم. خوب و بد را از یاد برده بودم. روابط سالم
.و محترمانه را فراموش کرده بودم
:لب پله دالان نشست و گفت
زندگی پسرم را جمع کرده ای و می روی؟ -
حالا زندگی پیدا کرده؟ .کدام زندگی؟ پسر تو زندگی هم داشت؟ وقتی مرا گرفت خودش بود و یک قبا و تنبان -
:با خونسردی گفت
.چمدان را می گذاری بعد می روی -
:گفتم
.ای به چشم -
آرام برگشتم و از پله ها بالا رفتم. خیالش راحت شد. بلند شد و ؼرؼرکنان به دنبال کارش رفت. وارد اتاقی شدم که
romangram.com | @romangram_com