#بامداد_خمار_پارت_225

.ننه، بی خود برایش روضه نخوان. این کله نپز است. پخته نمی شود. برو کنار یبینم، زبان خر را خلج می داند -
:بالای سرم ایستاد. پاها را باز و دست ها را به کمر زد. گفت
خانه را به اسمم می کنی یا نه؟ -
.جواب ندادم
مگر با تو نیستم؟ عین ترب سیاه نشسته و رو به رویش را نگاه می کند. پرسیدم خانه را به اسمم می کنی یا نه؟ -
:سرم را بلند کردم. لبم می سوخت. انگار ورم کرده بود. گفتم
.نه -

:با لگد به پایم زد
.اکه پررو آدمیزاد هی! ریختش را ببین، از دنیا برگشته. کفاره می خواهد آدم به رویش نگاه کند -
:رو به مادرش کرد
.ننه، من می روم. وقتی برگشتم باید این قالی ها را جمع کرده باشی. می خواهم بفروشمشان. پول لازم دارم -
:راه افتاد برود. مادرش پرسید
ناشتایی نمی خوری؟ -
.بده این بخورد تا هارتر بشود -
می دانستم گردن بند و انگشتر و پول های من در جیبش است. تا وسط پله ها رفت. ولی دوباره برگشت و وارد اتاقی که
:در آن می خوابیدیم شد. لاله ها را از سر طاقچه برداشت و موقع رفتن خطاب به مادرش گفت
.این ها را هم می برم. پول لازم دارم -
:انگار کسی از او توضیح خواسته بود. من همان جا که نشسته بودم باقی ماندم. ساکت بدون یک کلام حرؾ. مادرش گفت
.حالا خیالت راحت شد؟ الان می رود همه را می فروشد و تا شب نصفش را خرج خوشگذرانی می کند -
شانه بالا انداختم. تا صبحانه بخورد. بلند شدم و به اتاق بؽلی رفتم و در را محکم بستم. طاقت تحمل روی او را نداشتم، چه
برسد به آن که زانو به زانویش بنشینم و با او ناشتایی بخورم. صورتم درد می کرد. مقابل آیینه کوچک سر طاقچه رفتم.
از دیدن چهره خودم یکه خوردم. تمام طرؾ راست صورتم از سیلی سخت شب گذشته او کبود بود. چشم راستم نیم بسته و
وحشت کردم. از زنده ماندن خودم تعجب می .گوشه لبم که او با پشت دست برآن کوبیده بود آماس کرده و بنفش شده بود
کردم. تعجب می کردم که چه طور از زیر ضربات مشت و لگد او سالم بیرون آمده ام. هنوز گوش راستم از ضربه سیلی
:او درد می کرد. صدای مادرش بلند شد که با ؼیظ گفت
.سماور جوش است. همه چیز حاضر است. می خواهی بخور، می خواهی نخور -
شنیدم که از اتاق خارج شد و از پلکان پایین رفت. جرقه ای در مؽزم زد. تصمیم خود را گرفتم. به سرعت چمدانم را
برداشتم و لباس ها و مقداری خرت و پرت هایم را در آن ریختم. جعبه چوب شمشادم را با تمام محتویات آن درون چمدان
:جای دادم. چادر بر سر کردم و از پله ها فرود آمدم. مادرشوهرم مثل پلنگ تیر خورده جلو پرید و دست ها را به کمر زد

romangram.com | @romangram_com