#بامداد_خمار_پارت_229

.... خفه شو. خفه شو -
:تحمل فریادهای او را نداشتم. صدایش مثل چکش در سرم می کوبید. باز گفتم
خفه می شوی یا نه؟ -
با یک دست دهانش را محکم گرفتم و با دست دیگر پس گردنش را چسبیدم. از ترس چشمانش از حدقه بیرون زده بود. او
را به همان حال کشان کشان بردم و در قسمت چپ دیوار حیاط، همان جا که زمانی جنازه پسرم را قرار داده بودند، پشتش
دلم می خواست بدون این که من بگویم، خودش می فهمید که می خواهم لب هره دیوار بنشیند و .را محکم به دیوار کوبیدم
.چون نفهمید، با یک پا به پشت ساق پاهایش زدم. هر دو پایش به جلو کشیده شد
مثل ماهی از میان دو دستم لیز خورد. کمرش ابتدا به لب هره باریک خورد و از آن جا هم رد شد و محکم بر زمین افتاد.
:با ناله گفت
.آخ، استخوان هایم شکست. وای کمرم به دیوار مالید. زخم و زیلی شدم. مرا که کشتی. الهی خدا مرگت بدهد -
.و به گریه زد

جلویش چمباتمه زدم. مانند معلمی .به صدای بلند ضجه و مویه می کرد. با مشت به سینه اش می کوبید و فحاشی می کرد
:که به شاگردی نافرمان هشدار می دهد انگشت به سویش تکان دادم و گفتم
مگر نمی گویم خفه شو؟ نگفتم صدایت در نیاید؟ گفتم یا نگفتم؟ -
.و باز دهانش را محکم گرفتم. از قدرت خودم تهییج شده بودم و لذت می بردم. باز گریه می کرد. ولی این بار بی صدا
.گریه نکن. گفتم گریه هم نباید بکنی. صدایت در نیاید -
گره چارقدش را در زیر گلو گرفتم و سرش را نزدیک صورت سیاه و متورم و کبود خود آوردم و با صدایی آرام و رعب
:انگیز گفتم
.خوب گوش هایت را باز کن ببین چه می گویم. من از این در بیرون می روم -
:چرخیدم و با انگشت دست چپ در جهت دالان و در کوچه اشاره کردم
تو همین جا می نشینی تا آن پسر لات بی همه چیزت به خانه برگردد. وای به حالت اگر سر و صدا کنی. اگر پایم را از -
خانه بیرون بگذارم جیػ و داد به راه بیندازی، اگر صدایت را از آن سر کوچه هم بشنوم برمی گردم. خفه ات می کنم و
نعشت را می اندازم توی حوض تا همه فکر کنند خفه شده ای، خوب فهمیدی؟
انگار احساس کرده بود که من شوخی .با نگاهی وحشتزده سرش را به علامت تایید تکان داد. از ترس قدرت تکلم نداشت
نمی کنم. انگار می دید که دیوانه شده ام و این کار را از من بعید نمی دانست. خودم نیز کمتر از او وحشتزده نبودم. چون
ناگهان دریافتم که به راحتی قادر به این کار هستم و آن را با کمال میل انجام خواهم داد. تهدید نبود. برای ترساندن نبود.
واقعا به آنچه می گفتم اعتقاد داشتم و عمل کردن به آن برایم سخت نبود. متوجه شدم که با یک کلام دیگر از طرؾ او، با
.شنیدن یک ناله یا دیدن یک قطره اشک فورا خفه اش خواهم کرد
یک دقیه ساکت نشستم و به او خیره شده. در انتظار یک حرکت، یک فریاد. از خدا می خواستم که ساکت بماند و بهانه به

romangram.com | @romangram_com