#بامداد_خمار_پارت_221

پس این یک ماه به خاطر همین بود که خانه روشنایی می کردی؟ می خواستی خانه را به اسمت کنم؟ -
کفر مرا در می آوری ها! فکر می کنی می خواهم سرت کلاه بگذارم؟ -
:به اعتراض گفتم
!رحیم -
رحیم ندارد. خانه را به اسم من می کنی یا نه؟ -
:و چون سکوت مرا دید گفت

حالا چه خانه به اسم من باشد چه ... تو مثلا این خانه را می خواهی چه کنی؟ بچه که نداری. خرجت هم که با من است -
به اسم تو. می خواهی خانه را با خودت به آن دنیا ببری؟ می خواهی بعد از خودت خواهر و برادرت بخورند و یک آب
هم رویش؟
:با خونسردی گفتم
آهان ... پس موضوع این است. پس تمام داستان نجاری و خانه اعیان اشراؾ، اداره ها و کاخ پسران رضا شاه و -
شراکت و گرویی بهانه بود؟ در باغ سبز بود؟ پس یک ماه دندان سر جگر گذاشتی، عرق نخوردی، الواتی نکردی که مرا
خام کنی؟ حالا که پسرم از بین رفته می خواهی خانه را به اسمت کنم که مبادا به کس دیگری برسد؟ می خواهی دار و
.ندارم را از چنگم در بیاوری و بار خودت را ببندی؟ نه جانم، خواب دیده ای خیر است
ناگهان هوشیار شدم. پرده از مقابل چشمانم به کنار رفت. این همه حماقت را از خود بعید می دانستم. چه طور زودتر
نفهمیده بودم؟ نقاب از چهره اش کنار رفته بود و همان قیافه کراهت بار سبع در برابرم ظاهر گردید. در حالی که مشتش
:را بر قالی خرسک جهازی من می کوبید فریاد زد
باید این خانه را به اسم من بکنی. فهمیدی؟ -
:با بی اعتنایی پاسخ دادم
.من خانه به اسم کسی بکن نیستم -
.ؼلط می کنی. حالا می بینیم. اگر این خانه را به اسم من نکنی هر چه دیدی از چشم خودت دیدی -
!خانه را به اسم تو بکنم که چه بشود؟ که لابد معصومه خانم را بیاوری این جا -
.آره که می آورم. تا چشم تو کور شود. تا ده تا بچه بزاید. تا توی اجاق کور از حسادت بترکی -
آن وقت من هم می مانم و تماشا می کنم؟ -
.نخیر، تشریؾ می برید منزل آقاجانتان. همان که با اردنگی از خانه بیرونتان کرد -
عضلات گردنش از شدت خشم متورم شده بود. رگ سیاه نفرت انگیزش برجسته تر از همیشه می نمود. ادای مرا در
:آورد
» .تو پشت من باش رحیم جان ... من که جز تو کسی را ندارم «
:گفتم

romangram.com | @romangram_com