#بامداد_خمار_پارت_214

من حرفی از دکان زدم؟ -
!نخیر، فقط حرؾ از زن گرفتن رحیم زدید -
:رحیم ساکت بود. در اتاق بالا و پایین می رفت. بعد از مدتی پرسید
آخر کی به تو گفته من می خواهم زن بگیرم؟ -
!کی گفته؟ مادرت که می گوید اجاق من کور است -
:بؽضم ترکید و گریه کنان افزودم
.می گوید رحیم پشت می خواهد. خودم دختره را دم دکان دیدم که با تو لاس می زد -
:مادرش گفت
!اوهو ... چه دل نازک! .... به خر شاه گفته اند یابو -
:رحیم رو به مادرش کرد
.پاشو برو توی اتاق خودت. همه آتش ها از گور تو بلند می شود -
.مادرش ؼرؼرکنان بیرون رفت

رحیم لب طاقچه پنجره نشست و سر را میان دو دست گرفت. بعد از مدتی با لحنی ملایم انگار که با خودش صحبت می
:کند گفت
نشد یک روز بیایم توی این خراب شده و داد و فریاد نداشته باشیم. نشد یک شب سر راحت به بالین بگذاریم. آخر -
محبوبه، چرا نمی گذاری زندگیمان را بکنیم؟
من نمی گذارم؟ تو چرا هر روز چشمت دنبال یک نفر است؟ به بهانه کار کردن توی دکان می مانی و هزار کثافت -
کاری می کنی؟ آخر بگو من چه عیبی دارم؟ کورم؟ کرم؟ شلم؟ برمی داری خط می نویسی می بری می دهی به این
.دختره که شکل جؽد است
کی گفت من به خط داده ام؟ من به گور پدرم خندیده ام. خودت که دیدی! به قول خودت شکل جؽد است. خوب، می آید -
دم دکان کرم می ریزد. والله، بالله من از برادرهایش حساب می برم. یکی دو دفعه با آن ها رفته ام عرقخوری. یک دفعه
دختره پیؽامی از برادرهایش آورد در دکان. همین. دیگر ول کن نیست. هر دفعه به یک بهانه به در مؽازه می آید. حالا تو
نمی خواهی ناهار بمانم؟ چشم، دیگر نمی مانم. ببینم باز هم بهانه ای داری؟ آخر من تو را به قول خودت با این سر و
شکل و کمال می گذارم، دختر بصیرالملک را می گذارم می روم دختر یک کیسه دوز سفیداب ساز را بگیرم؟ عقلت کجا
رفته؟ پشت دست من داغ که دیگر ظهرها به در دکان بروم. بابا ما ؼلط کردیم! توبه کردیم! حالا خوب شد؟
رویم نشد به او بگویم که همه چیز را دیده ام. دیده ام که خودت دست او را گرفتی و به داخل دکان کشیدی. هنوز می
.خواستم زندگی کنم. حالا او کوتاه آمده بود. حالا که توبه کرده بود. همان بهتر که من هم کوتاه بیایم
:آمد و کنارم نشست
حالا برایم چای نمی ریزی؟ -

romangram.com | @romangram_com