#بامداد_خمار_پارت_213

صدای پای او را شنیدم که از حیاط گذشت و از پله ها بالا آمد. سگرمه هایش درهم بود. کنار بساط سماور نشسته بودم.
:گفتم
.سلام -
سلام و زهرمار. امروز عصر کدام گوری بودی؟ -
مادرت گزارش داد؟ -
گفتم کدام گوری بودی؟ -
:با خونسردی گفتم
.هیچ جا. دلم گرفت، گفتم بروم گردش. آمدم دم دکان. خانم معصومه خانم تشریؾ داشتند. دیدم مزاحم نشوم بهتر است -
لحظه ای دهانش از حیرت باز ماند. باور نمی کرد که من این همه اطلاعات داشته باشم. مادرش وارد اتاق شد و باز با
.حالتی خصمانه، آماده آؼاز نبرد، در گوشه ای نشست. رحیم از موقعیت استفاده کرد و کنترل خود را به دست آورد
که این طور! پس زاغ سیاه مرا چوب می زدی؟ -
.خوب، عاقبت که می فهمیدم. وقتی عروس خانم را می آوردی توی این خانه -
:رو به مادرشوهرم کردم و به مسخره افزودم
.راستی می دانید خانم، معصومه خانم لوچ هم هستند. خوشگلی های آقا رحیم را دو برابر می بینند -
:رحیم جلو آمد و با لگد به من زد و گفت
!کاری نکن زیر لگد لهت کنم ها! ... باز ما خبر مرگمان آمدیم خانه -
.و رفت تا کتش را بیرون بیاورد

:به این رفتار عادت کرده بودم و بی اعتنا به لگدی که خورده بودم گفتم
!من می دیدم آقا به دکان نمی رود و نمی رود، وقتی هم می رود ساعت دوی بعدازظهر می رود. نگو قرار مدار دارند -
دارم که دارم. تا چشمت کور شود. حالا باز هم حرفی داری؟ -
.من حرفی ندارم. ولی شاید عموی آژانش و برادر صابون پز و چاقو کشش حرفی داشته باشند -
:وحشت را به وضوح در چشمانش دیدم. جلو آمد و گفت
می توانی برای من معرکه جور کنی؟ اگر یک دفعه دیگر حرؾ آن ها را بزنی چنان توی دهانت می زنم که دندان هایت -
.بریزند توی شکمت
:مادرش به میان پرید
.تازگی ها زبان در آورده! خانه ام! دکانم! خانه مال خودم است! من صاحب دکان هستم. رحیم هیچ کاره است -
:رحیم رو به من کرد
آره؟ تو گفتی؟ -
:من رو به مادرش کردم و پرسیدم

romangram.com | @romangram_com