#بامداد_خمار_پارت_215
:چای ریختم و مقابلش نهادم. دلزده بودم. دستم می لرزید. دستم را گرفت و بوسید
ببین با خودت چه می کنی؟ تو دل مرا هم خون می کنی. وقتی می بینم این قدر ؼصه داری، این قدر خودت را می -
.خوری، آخر فکر من هم باش. من که از سنگ نیستم. آن از بچه ام، این هم از زنم که دارد از دست می رود
:باز اشکم به یاد پسرم سرازیر شد
.... مادرت می گوید می خواهد زنت بدهد. می گوید می خواهم پسرم پشت داشته باشد. می گوید -
من تو را می خواهم محبوبه جان. .مادرم ؼلط می کند. من اگر بچه بخواهم از تو می خواهم، نه بچه هر ننه قمری را -
بچه تو را می خواهم. هنوز این را نفهمیده ای؟ حالا خدا نخواسته از تو بچه داشته باشم؟ به جنگ خدا که نمی شود رفت.
من زن بگیرم و تو زجر بکشی؟ نه محبوبه. دیگر این قدرها هم بی شرؾ نیستم. با هم می مانیم. یک لقمه نان داریم با هم
می خوریم. تا زنده هستیم با هم هستیم. وقتی هم که من مردم تو خلاص می شوی. از دستم راحت می شوی. فقط گاهی بیا
.و یک فاتحه ای برای ما بخوان
:خود را در آؼوشش انداختم. اشک به پهنای صورتم روان بود
نگو رحیم. خدا آن روز را نیاورد. خدا کند اگر یک روز هم شده من زودتر از تو بمیرم. اگر زن می خواهی حرفی -
.ندارم. برو بگیر
:به یاد بزرگ منشی نیمتاج خانم زن منصور افتادم و تهییج شدم و گفتم
اصلا خودم دست و آستین بالا می زنم و برایت زن می گیرم. ولی نه از این زن های آشؽال. دختر یک آدم محترم را. -
.یک زن حسابی برایت می گیرم
تو و مادرم کارد و پنیر هستید. .دست از سرم بردار محبوبه. من زن می خواهم چه کنم؟ توی همین یکی هم مانده ام -
امانم را بریده اید. وای به آن که یک هوو هم اضافه شود. اصلا این حرؾ ها را ول کن. یک چای بریز بخوریم. این یکی
.سرد شد
فشاری که بر روحم وارد می شد از بین رفت. سبک شدم. دوباره نگاه مهربان او به چشمم افتاد. دوباره لبخند شیطنت
آمیزش احساساتی را که تصور می کردم در جسم من مرده، برانگیخت. اسیر جسم خودم بودم. جوان بودم. خیلی جوان.
تازه بیست و یکی دو سال بیشتر نداشتم. اگر چه تجربه درد و رنجی پنجاه ساله را پشت سر گذاشته بودم. فکر می کردم با
مرگ پسرم من هم مرده ام. مرده ای بودم که با کمال تعجب می دیم باز نفس می کشم. راه می روم. ؼذا می خوردم. می
خوابم و بیدار می شوم. نمی دانستم تا کی؟ و این دردناک بود. هرگز به خاطرم هم خطور نمی کرد که یک بار دیگر
.هوس آؼوش شوهرم در سینه ام بیدار شود و شد
شب از نیمه گذشته بود. ما بیدار بودیم. کنار یک دیگر دراز کشیده بودیم و او بر خلاؾ شب های دیگر که وقتی به کنارم
می آمد بلافاصله به خواب می رفت، این بار دست مرا در دست خود داشت و با دست دیگر سیگار می کشید. چه قدر این
.سکوت و آرامش را دوست داشتم. هر دو به سقؾ خیره بودیم. تنها برق چشمان او و سرخی نوک سیگار را می دیدم
:همچنان که به سقؾ خیره بود صدایش آهسته، مثل صدای نسیم در اتاق پیچید
romangram.com | @romangram_com