#بامداد_خمار_پارت_206

سه ماه گذشت و امواج درد و اندوه کم کم فروکش کرد. ظاهر زندگی عادی و صاؾ بود ولی در عمق آن ؼم و رنج
سوزان من ته نشین شده بود که با کوچک ترین حرکتی به سطح می آمد و روح مرا تیره و تار می کرد. دردی است که
.نمی توان بر زبان آورد و از خدا می خواستم هرگز کسی نفهمد چه گونه دردی است
رحیم زودتر از من از ؼم فارغ شد. یک روز صبح در نهایت حیرت دیدم که شانه چوبی مرا برداشته و سر و زلؾ را
صفا می دهد. سبیلش را مرتب می کند. به چب و راست می چرخد و خود را در آیینه بالای بخاری برانداز می کند. چه
!حوصله ای داشت
او را به خود راه نمی دادم. چه طور می توانستم؟ من این جا خوش باشم و بچه ام آن جا ... نه، نمی توانستم. دست خودم
.نبود
چند ماه دیگر هم گذشت. من مست اندوه بودم. حال دعوا و مرافعه نداشتم. کی نوروز شده بود؟ کی گذشته بود؟ کی بهار
.تمام شد که من نفهمیدم
شبی بعد از شام من و رحیم در اتاق نشسته بودیم. من گلدوزی می کردم. کار دیگری نداشتم که بکنم. رحیم رو به رویم
نشسته بود. انگار بعد از مدت ها از خواب بیدار شده باشم، سر بلند کردم و او را نگاه کردم. نه سرسری، بلکه با دقت.
مثل این که بعد از مدت ها از سفر آمده و من ارزیابی اش می کنم. موها را روؼن زده و به یک سو شانه کرده بود. آرام
و بی خیال. یک پا را دراز کرده و زانوی پای راست را قائم نگه داشته، دست راست را به آن تکیه داده بود. سیگار می
کشید. تازگی ها سیگاری شده بود. یک زیر سیگاری کنار دست راستش روی قالی بود. دهانش بوی مشروب می داد. تن

مثل همیشه. از جا برخاست. جعبه چوبی را که وسایلش، وسایل خوش نویسی اش در آن بود آورد و کنار .به کار نمی داد
:دستش گذاشت. قلم نئی را در دوات پر از لیقه و مرکب فرو برد و شروع به نوشتن کرد. پرسیدم
چه می نویسی رحیم؟ -
:کاؼذ را به سوی من گرداند
» .دل می رود ز دستم، صاحبدلان خدا را «
.چندشم شد
چه قدر از این شعر خوشت می آید! یکی که نوشته ای؟ -
:با دست به بالای طاقچه اشاره کردم. خندید و گفت
.هر چند سال یک دفعه هوس می کنم باز این را بنویسم -
.نوشته را تمام کرد و لب طاقچه گذاشت تا خشک شود
نزدیک ظهر بود که از رختخواب .صبح که برخاستم آفتاب در حیاط پهن بود. شوقی برای برخاستن نداشتم. امیدی نداشتم
.بیرون آمدم و به اتاق تالار رفتم. نوشته سر طاقچه نبود. رحیم آن را برده بود
اواخر تابستان بود. دایه آمد. توی اتاق نشسته بودیم و چای می خوردیم. تا او را می دیدم داؼم تازه می شد و زیر گریه می
:زدم. دایه گفت

romangram.com | @romangram_com