#بامداد_خمار_پارت_205
:حرؾ مرا در آؼوش گرفت. گفتم
!آخ، دایه، دایه، دایه -
.و اشکم سرازیر شد
.ؼروب دایه رفت. ولی زود برگشت
چرا برگشتی دایه جان؟ -
.پیشت می مانم. یک چند روزی پیش تو می مانم -
خانوم جان چه گفت؟ -
.چه گفت؟ ضجه مویه می کند -
آقا جانم چی؟ -
.توی اتاق تنها نشسته تسبیح می اندازد و لام و تا کام حرؾ نمی زند. رنگش شده رنگ گچ -
:شب در کنارم دراز کشید. رحیم در اتاق مجاور خوابید. نجوا می کردم. اشک می ریختم و برایش درد دل می کردم
دایه جان پشت دستش از گرد و خاک ترکیده بود و می سوخت. دایه جان وقتی بد و بیراه می گفت می زدم توی دهان -
.کوچکش.... دایه وقتی با رحیم دعوا می کردیم می ترسید و گریه می کرد ... دایه جان گندم شاهدانه نداشتم بهش بدهم
:دایه گریه می کرد
بس کن محبوب، داری خودت را می کشی. خوب بچه را باید ادب کرد دیگر. همه بچه هایشان را کتک می زنند. پس -
هیچ کس از ترس این که مبادا بچه اش یک روز توی حوض بیفتد نباید بچه اش را ادب کند؟
ؼصه بیچاره ام کرده بود. دیوانه ام کرده بود. دائم چانه ام می لرزید. دائم گریه می کردم. تا می خواستم ؼذا بخورم به یاد
:او می افتادم. حالا کجاست؟ گرسنه است؟ تنهاست؟ مبادا از تاریکی بترسد؟ آخ دایه جان ... دایه می گفت
.رحیم خان ببریدش گردش. ببریدش زیارت -
.رحیم با تاسؾ سر تکان می داد. یعنی بی فایده است
چشم ندید مادرشوهرم را داشتم. رحیم هم با او صحبت نمی کرد. صد بار به او گفته بودم نگذار این بچه توی کوچه ها ولو
.شود. از شنیدن صدایش در حیاط مو به تنم راست می شد. صدای عزرائیل بود
دلم نمی خواست از آن کوچه گذر کنم. خانه آسید تقی سقط فروش را ببینم. قتلگاه پسرم را. به گوشه حیاط نگاه نمی کردم.
انگار هنوز آن جا زیر پارچه سفید درازش کرده بودند. شب ها به سختی به خواب می رفتم. آن هم چه خوابی! قربان صد
زیر .شب بی خوابی. دلم نمی خواست بخوابم. از خوابیدن وحشت داشتم. خواب می دیدم در اتاق است. بیدار می شدم
کرسی نشسته و به من چسبیده. بیدار می شدم. گریه کنان دنبالم می دود. از خواب می پریدم. در همان خواب هم که او را
می دیدم با درد و اندوه توام بود. زیرا که می دانستم دروغ است. می دانستم دارم خواب می بینم و هر شب در خواب
.سبک و دردناکی که داشتم، زنی، کسی را صدا می زد. از دور. از خیلی دور گوش می دادم
.... علی اصؽرم ... علی اصؽرم -
romangram.com | @romangram_com