#بامداد_خمار_پارت_204
گوشه لب هایم به هم می چسبید. انگار که توپی در گلویم گذاشته اند. .تا بتوانم حرؾ بزنم و نمی شد. لب پایینم ترک خورد
:صدایم بم و گرفته، کت و کلفت از حلقوم خارج شد. پرسیدم
چی شده؟ -
.افتاده توی حوض -
یعنی چه؟ حتما اشتباهی شده. حوض ما که گود نیست. مادربزرگش که این جا بود؟
حوض؟ کدام حوض؟ -
.حوض خانه آسید تقی سقط فروش -
مرده؟ -
.سکوت
:با فریاد پرسیدم
.... مرده؟ -
به همین آسانی از دستم رفته بود. مثل یک ماهی لیز خورد و در رفت. بچه های همه سالم هستند. دست همه در دست
مادرانشان است. حالا همه می روند خانه. خوشحال از این که بلا به سر پسر آن ها نیامده. فقط به سر من آمده. می گویند
.ببین مادر نگفتم سر حوض نرو؟ و من، تک و تنها، وسط این حیاط ... دیگر بچه دار هم نمی شوم
:مثل شمع تا شدم. یکی مرا گرفت
.بروید مردش را بیاورید. از حال رفت -
نمی فهمیدم چه می گذرد. عزا و شیون را که نمی شود تعریؾ کرد. رحیم که آمد مرا به اتاق برده بودند. از پله ها بالا
آمد. چشمانش سرخ بود. از تن پروری خودم نفرت داشتم. چرا این قدر به من می رسیدند؟ چرا نمی گذارند توی حیاط
:بروم؟ گفتم
.رحیم، بیاورش این جا. بیرون هوا سرد است -
.دستم را به التماس دراز کرده بودم
.رحیم با چشمان سرخ به جرز دیوار تکیه داد و بی صدا به من خیره شد
خانه سوت و کور بود. آتش بس بود. مادرشوهرم در یک طرؾ حیاط و من در طرؾ دیگر. رحیم تحمل نداشت. از خانه
بیرون می رفت. دلم می خواست کنارم بود. سر بر شانه اش می گذاشتم و او شانه های ضعیؾ مرا می مالید. دلم می
.خواست بگویم رحیم، ؼصه دارد مرا می کشد به دادم برس
دلم می خواست بگوید نکن محبوب جان، با خودت این طور نکن. دلم می خواست شب ها ببینم که مثل من بیدار است و به
سقؾ خیره شده. اشک هایش را ببینم که بی صدا از گوشه چشم ها بر روی متکا می ریزد. ولی رحیم نبود. او تکیه گاه
.من نبود. انگار میان زمین و آسمانمعلق بودم
دایه آمد. شنیدم که با مادرشوهرم حرؾ می زند. ده پانزده روز گذشته بود. دیدم که اشکریزان از پله ها بالا آمد و بی
romangram.com | @romangram_com