#بامداد_خمار_پارت_203
ولی او که حمام نرفته بود؟ پس چرا خیس؟ چشمانش بسته بود. چشم هایی که مانند چشمان پدرش بود. ناگهان متوجه شدم.
.برای نخستین بار متوجه شدم که چه قدر شبیه نزهت است. با آن لبان پر و لپ های گوشتالود
انگار نزهت خوابیده. آخ ... و می دانستم که بعد از این هر وقت نزهت را ببینم به یاد او خواهم افتاد. البته اگر نزهت را
:ببینم، و بلند بلند گفتم
.اگر نزهت را ببینم. اگر نزهت را ببینم -
:صداهایی در پشت سرم درهم و برهم می گفتند
.دیوانه شده، بیچاره، به سرش زده -
:و من فریاد زدم
.اگر نزهت را ببینم -
خواستم بلند شوم. یعنی چه؟ چرا کمرم این طور شده؟ نمی توانم صاؾ شوم. زانوهایم همان طور خمیده مانده اند. خودم را
:کشیدم کنار دیوار. انگار که آفتاب نبود. زیر لب گفتم
.وای مادرم. وای پدرم -
.کسی نبود
ای دایه جان، ای دایه جان، به دادم نمی رسی؟ -
با خود زمزمه می کردم. صدای فریادهای گوشخراش مادرشوهرم زجرم می داد و من زیر لب با خود زمزمه می کردم.
.اشکی در کار نبود
:کسی با دلسوزی گفت
.بیا بنشین این جا -
مثل بره اطاعت کردم. انگار چهار پایه ای، چیزی بود. چهار پنج نفر زن و مرد دور و برم را گرفته بودند. چشمان زن
ها اشک آلود. قیافه مردها عبوس و گرفته. البته، چرا زودتر به فکرم نرسید؟ مادرشوهرم عامی بیچاره من که عقلش نمی
رسد. چون رحیم نبود، چون مردی در خانه نداشتیم، همین طور دست روی دست گذاشته شیون می کند. سرم را بالا
:گرفتم. خودم را می کشیدم، رو به بالا. با التماس، و با دهان باز نفس می کشیدم. له له می زدم. گفتم
.محض رضای خدا ... شما بروید دکتر بیاورید ... مر ما خانه نیست -
نمی دانستم چرا به یکدیگر نگاه می کنند؟ چرا سر به زیر می اندازند؟ چرا نمی جنبند؟
.... !بروید دکتر بیاورید دیگر -
:یکی به ملایمت گفت
.دیگر فایده ندارد -
.... کلمه دیگر در مؽزم درخشید و حواسم یک دفعه سر جا آمد. دیگر یعنی چه؟ دیگر یعنی تمام شده؟ یعنی الماس مرده؟
وقتی حرؾ زدم از صدای خودم تعجب کردم. از این که دهانم این قدر خشک بود. هی آب دهانی را که نبود فرو می دادم
romangram.com | @romangram_com