#بامداد_خمار_پارت_202
چشمان او در عذاب سنگینی ؼوطه می خوردند. صاحب این چشم ها درد می کشید. زجر می کشید. بعد او خط را شکست
:و با حالتی دردناک روی از من برگرداند. کسی گفت
.مادرش آمد -
دل در سینه ام فرو ریخت. یعنی چه؟ مرا می گفتند؟ چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ دویدم. در خانه باز بود. جمعیت را پس
زدم. همه اهل محل بودند. در دالان حیاط دو سه نفر ایستاده بودند. یکی از پسربچه هایی که اؼلب در کوچه با الماس
.بازی می کرد آن جا ایستاده بود. صورتش انگار از کتک و گریه سرخ بود. صدای جیػ می آمد. مادرشوهرم بود
:وحشتزده نشستم و شانه های لاؼر پسرک را گرفتم و گفتم
.چی شده؟ چی شده؟ بگو -
دست خود را حایل سرش کرد تا از کتک خوردن احتمالی خود را حفظ کند و عرعرکنان شروع به گریستن کرد. حال
خود را نمی فهمیدم. دو زن از اهل محل میان حیاط رو به روی دالان ایستاده بودند. از جا برخاستم و از پله قدم به حیاط
نهادم. مادرشوهرم با سر برهنه، موهای سرخ و سفید آشفته اش را می کند و بر سینه می کوبید. چشمش که به من افتاد
:فریاد زد
!وای ... آمدی؟ بیا ببین چه خاکی بر سرت شده -
:به ران هایش می کوبید و خم و راست می شد
.بیا ببین کمرم شکست -
نمی دانستم چه اتفاقی افتاده. آن .به دور حیاط نظر افکندم. روی یک تکه چوب جسم کوچکی زیر پارچه سفید قرار داشت
:جسم کوچک چیست؟ نمی خواستم بدانم. هر چه دیرتر می فهمیدم بهتر بود. ولی صدایی در سرم می گفت
» !رحیم است. رحیم است «
و نگاهم از همان نقطه که خشک شده بودم بر پارچه سفید خیره بود. همچون دو شعله سوزان که می خواست پارچه را از
هم بدرد و وحشت داشت. کسی آن جا بود. رحیم آن جا بود. ولی رحیم که در دکان بود! رحیم که این قدر کوچک نبود!
:مادرشوهرم فریاد زد و بر سینه کوبید
.... ای وای علی اصؽرم ... ای وای علی اصؽرم -
نه، نباید باور کنم. چرا خورشید این قدر تاریک است؟ چرا این جا این قدر ؼریب است؟ این من هستم که این جا ایستاده
ام؟ مردم مرا تماشا می کنند؟ ممکن نیست این اتفاق برای من افتاده باشد. شاید دیگران، ولی برای من نه. علی اصؽر طفل
بوده. وای پس این الماس است؟ آن جا، زیر آن پارچه سفید؟
به آن پارچه سپید رسیدم. خم شدم تا .بقچه حمام از دستم افتاد. دویدم. کسی کوشید بازویم را بگیرد. چادر از سرم افتاد
پارچه را پس بزنم. جرئت نداشتم. با چشمانی دریده به سفیدی آن خیره بودم ولی نمی خواستم ببینم. هر چه دیرتر بهتر. تا
.ندیده ام نمی دانم. وقتی دیدم دیگر کار تمام است. پارچه را پس زدم و دیدم
.صورتش، گرد و چاق، با مژگان بلند و پوست سفید، خیس خیس
romangram.com | @romangram_com