#بامداد_خمار_پارت_201

می خواهی دست هایت را کیسه بکشم؟ می خواهی سرت را بشورم؟ -
:سر را به علامت مثبت تکان داد. لب هایش را جمع کرد و گفت
.آره -
:به قهقهه خندیدم
.ای بدجنس. اگر بمانی یک چیز خوب بهت می دهم -
چی؟ -
:می دانستم گندم شاهدانه دوست داردکه آن روز در خانه نداشتیم. به دروغ گفتم
.گندم شاهدانه -
:از ذوق بالا و پایین پرید و گفت
.بده. بده -
.الان می گویم خانم برایت بیاورند -
:مادربزرگش را صدا کردم. گفت
.زود بیایی محبوبه ها! ... زود زود .بیا برویم الماس جان. می خواهم بهت گندم شاهدانه بدهم. الان مادرت برمی گردد -
:دویدم و ژاکت سفیدی را که خودم برایش بافته بودم آوردم و به تنش کردم. گفتم
.خانم هوا سرد است. نگذارید توی حیاط بازی کند -
.تو برو. نگران نباش. الماس جان پیش خودم می ماند -

وقتی از منزل بیرون می آمدم، پسرم از توده کوچک برفی که کنار حیاط جمع شده بود، بالا می رفت و آفتاب زمستانی که
بر شب کلاه کوچکش می تابید، رنگ های شاد آن را به جلوه می آورد. مادرشوهرم لخ لخ کنان سینی برنج را از مطبخ
:بالا آورد و صدا زد
.الماس جان، ننه بیا برویم توی اتاق برنج پاک کنیم -
از حمام برمی گشتم. آفتاب پهن شده بود. برؾ امروز آخرین زور زمستان بود. سلانه سلانه می آمدم و حال خوشی داشتم.
.آفتاب بدنم را گرم می کرد. برای پسرم گندم شاهدانه خریده بودم
به کوچه خودمان پیچیدم و از دیدن جمعیتی که در کوچه بود یکه خوردم. مردم بیکار در زمستان هم توی کوچه و بازار
!ولو هستند. آن هم چه قدر زیاد
چه قدر انبوه! این ازدحام بیش از آن بود که به حساب تخمه شکستن و ؼیبت کردن همسایه ها گذاشته شود. مردها این میان
چه می کردند؟ آن هم این همه زیاد؟ صد قدم تا جمعیت فاصله داشتم. صدای یک جیػ به گوشم خورد. انگار اتفاقی برای
همسایه ما افتاده بود. زن همسایه جیػ می زد. ولی نه. اشتباه می کنم. او آن جا دم در خانه ما ایستاده بود و مرا نگاه می
.کرد. حتی دربند حجاب خود هم نبود. به هم خیره شدیم. من پیچه را بالا زده بودم
چشمان من سوال می کردند و .او چادر نماز به سر داشت. انگار خطی از نور چشمان ما را به یکدیگر متصل می کرد

romangram.com | @romangram_com