#بامداد_خمار_پارت_207
بس کن مادر جان. چرا خودت را عذاب می دهی؟ کی می خواهی دست برداری؟ -
.دایه جان، آخر دردم که یکی نیست. دیگر حامله هم نمی شوم -
:دایه بی اراده گفت
.... چه بهتر. خدا را شکر. با این شوهر چشم چرانی که -
.زبانش را گزید
چی؟ -
.هیچی. من چیزی نگفتم -
.دایه بگو. می دانم یک چیزهایی می دانی -
.از کجا می دانم؟ همین طوری یک چیزی گفتم -
:نگاه با نفوذی در چشمانش انداختم و با لحنی محکم گفتم
.دایه بگو -
چی را بگویم؟ والله چیزی نیست که بگویم. زن فیروز، دده خانم، یکی دو بار از دم دکانش رد شده بود. می گفت یکی -
.چیزهایی دیده
مثلا چه چیزهایی؟ -
.والله من نمی دانم. حرؾ های او که حرؾ نیست. فقط همین را سربسته به من گفت -
دم دکان او چه کار داشته؟ -
والله پیؽام برده بود خانه عمه تان. ناهار نگهش داشته بودند. بعد از ناهار می آید برگردد، سر راه برگشتن از دم دکان -
.رحیم آقا رد می شود
دکان رحیم آقا کجا؟ خانه عمه کشور کجا؟ -
.من هم که گفتم، حرؾ هایش حرؾ نیست. دروغ می گوید -
.... نه، دروغ نمی گوید. بس که فضول است حتما رفته سر و گوش آب بدهد ... ولی دروغ نمی گوید -
.حالا تو را به خدا چیزی به رحیم آقا نگویی ها! ... از چشم من می بیند -
!بچه که نیستم دایه جان -
برایم بی تفاوت بود. با این همه چیزهایی .قبلا هم بو برده بودم ولی دلم نمی خواست باور کنم. خودم را به حماقت می زدم
.... حدس می زدم. از ناهار نیامدنش، از کت و شلوارش، از سر شانه کردنش، از خطاطی اش، از دل می رود ز دستم
*****
ناهار خوردم. رحیم خانه نبود. خودم را به خواب زدم. مادرشوهرم هم در اتاقش خوابیده بود. آهسته چادرم را برداشتم.
کفش هایم را به ذدست گرفتم و نوک پا نوک پا به دالان رفتم. چادر به سر کردم و پیچه گذاشتم. کفش هایم را پوشیدم و از
خانه خارج شدم. تازه نیم ساعت از ظهر می گذشت. با عجله یک خیابان پر درخت و چند کوچه پسکوچه را طی کردم.
romangram.com | @romangram_com