#بامداد_خمار_پارت_198
قد بلند و باریک. موها مثل پنبه. دو رشته گیسش را می بافد و چارقد سفید ململ !مشورت او آب نمی خورند. چه خانومی
.به سر می کند. لباس متین و مرتب
تنها آمد و مرد مردانه با پدرت .آمد و با آداب تمام نشست. تعارؾ کرد. چاق سلامتی کرد. خودش یک پا مرد است -
:صحبت کرد و گفت
حالا مصطفی نمی خواهد جشن بگیرد ولی دختر مردم که گناهی نکرده! جوان است، آرزو دارد. مگر آدم چند دفعه «
» .عروس می شود؟ من هم آرزو دارم. باید عروسی باشد. به آداب تمام
:آقا جانت به دکتر گفت -
» .خوشا به حال شما که چنین مربی ای داشته اید «
!دو ماه دیگر، شب ولادت حضرت فاطمه ( ع ) ، جشن عروسیشان است. نمی دانی چه برو و بیایی است -
:مکثی کرد و با تردید گفت
.تو هم بیا محبوب جان -
:پرسیدم
خانم جان گفته بیایم؟ -
:کمی فکر کرد و من من کنان گفت
!نه. ولی اگر بیایی که بیرونت نمی کنند -
.نه دایه جان. ولم کن. دست به دلم نگذار -
*****
نقش های هندسی سرخ و سبز .یک شب کلاه کوچک برای پسرم خریده بودم. خیلی آن را دوست داشت. دائم به سرش بود
:و آبی داشت. هر وقت به زمین می افتاد، آن را پیش من می آورد
.ننه فوتش کن. خاکی شده -
.بگو خانم جان تا فوتش کنم -
.خوب، خانم جان. حالا فوتش کن -
.و مادرشوهرم پشت چشم نازک می کرد
.عمه جان شب کلاه کوچکی را از جعبه چوب شمشاد بیرون آورد و به سودابه نشان داد o
.این است. روی سرش می گذاشت. با آن صورت گرد تپل مپل به چشم من مثل یک عروسک بود Ø
دایه گفته بود هفته ی قبل ازعروسی جهاز می برند. گفته بود شبی که فردایش عروسی است خوانچه می آورند. لباس
مرتبی به تن پسرم کردم. چادر بر سر افکندم تا به راه بیفتم. می خواستم با پسرم بایستم و از دور آوردن خوانچه ها را
تماشا کنیم. دلم می خواست پسرم شکوه و جلال خانه پدربزرگش را ببیند. می خواستم به نحوی در سرور و شادی ازدواج
:خجسته سهیم باشم. مادرشوهرم جلو آمد
romangram.com | @romangram_com