#بامداد_خمار_پارت_199

دم ؼروبی کجا؟ -
.برای خجسته خوانچه می آورند. می رویم تماشا -
اگر می خواستند شما هم تشریؾ داشته باشید، دعوتتان می کردند. نه جانم، نمی شود. رحیم گفته حق نداری بچه را -
.بیرون ببری
.باشد. خودم تنها می روم -
.باز چه کلکی جور کرده ای؟ می خواهی بروی برو، ولی جواب رحیم را باید خودت بدهی -
لاؼر شده بودم. لباس به تنم زار .دیدم ارزش ندارد. ارزش مرافعه ندارد. طاقت کتک خوردن نداشتم. از پا درآمده بودم
می زد. دیگر بس است. به دردسرش نمی ارزد. باز هم در دل تکرار می کردم خودت کردی محبوبه. این ؼلطی بود که
خودت کردی. سنگ دهان باز کرد و گفت نکن. گفتی می خواهم. گفتی می کنم. حالا چشمت کور. بکش. خواستم به اتاقم
.پسرم طفلک معصوم که به هوای کوچه ذوق می کرد زیر گریه زد .برگردم
:مادرشوهرم گفت
ننه، برو دم در بازی کن. می خواهی بروی خانه آسید صادق؟ -
.و پسرم از در کوچه بیرون رفت و من، خسته و بیزار به سوی دو اتاقی که دست من بود بازگشتم
.شش سال پسرم تمام شده وارد هفت سالگی می شد. اواخر زمستان بود
یک روز صبح زود که از خواب بیدار شدم، برؾ ملایمی باریده بود. بعد از ناشتایی من و پسرم تا گردن پهلوی یکدیگر
زیر کرسی فرو رفته بودیم. پسرم بدن کوچکش را به من تکیه داده و خمار شده بود. رحیم از پشت بام پایین آمده و اکنون
برؾ حیاط را پارو می کرد. با وجود اصرار پسرم اجازه نداده بودم که او هم همراه پدرش به حیاط برود. رحیم وارد اتاق
شد و دست ها را از شدت سرما به یکدیگر مالید و بالای کرسی زیر لحاؾ فرو رفت. لپ ها و صورتش از سرما گل
:انداخته بود. رو به پسرم کرد و به شوخی گفت
!اوخ الماس خان، عجب هوای سردی شده -
:به پسرم گفتم
.دیدی خوب شد که توی حیاط نرفتی! وگرنه سرما می خوردی -
:رحیم خنده کنان گفت
آره جانم. بگذار پدرت سرما بخورد. تو چرا بروی؟ -

خندیدم و سر پسرم را بوسیدم. بچه خودش را لوس کرد و به من چسباند. رحیم در حالی که در چشمان من نگاه می کرد
:شوخی کنان به پسرمان گفت
الماس جان می خواهی یک داداشی، آبجی ای ، چیزی برایت دست و پا کنیم؟ -
:خندیدم و گفتم
.حیا کن رحیم -

romangram.com | @romangram_com