#بامداد_خمار_پارت_193

.منصور چه کار می کند؟ خیلی ناراحت است -
ناراحت که هست. ولی بین خودمان بماندها، نه آن طور که باید باشد. مثل این که خانم بزرگ بیشتر از او ناراحتی می -
دائم بچه توی بؽلش است. ما همه این مدت آن جا بودیم. یا من می رفتم .کند. پسر خودش را ول کرده پسر هوو را چسبیده
و خانم جانت منوچهر را نگه می داشت، یا او می رفت و من می ماندم و منوچهر. نزهت و خجسته که شبانه روز پیش
.خانم بزرگ بودند
شادی صبح مثل ابری که آفتاب بر آن بتابد از دلم دور شد. دلم برای بدبختی زنی که هرگز او را ندیده بودم می سوخت.
برای بازی سرنوشت و تقدیری که ناخوشایند بود، می سوخت. از .برای گرفتاری منصور، برای متانت و خانمی نیمتاج
.پوست کلفت خودم تعجب می کردم که چه طور با آن همه کثافت کاری، سقط جنین کرده بودم و باز هم زنده مانده بودم
:رحیم دیروقت شب آمد. پسرم در اتاق مادربزرگش در آن سوی حیاط خوابیده بود. شام می خوردیم که مادرش گفت
.امروز دایه خانم این جا بود -
:مثل جاسوسی بود که گزارش کارهای مرا می داد. رحیم گفت

.به، به. پس مبارک است، پول رسیده -
.ول کن رحیم. حوصله ندارم -
پس تو کی حوصله داری؟ -
:مادرش به طعنه گفت
صبح که خوب سرحال بودی، ولی وقتی دایه جان تشریؾ آوردند و خبر تمام مرگ و میرهای شهر را دادند، از این رو -
.به آن رو شدی
:رحیم کنجکاوانه رو به من کرد
مرگ و میر؟ خبر مرگ چه کسی؟ -
.ناگهان احساس کردم شاید بی میل نباشد خبر مرگ پدرم را بشنود
:می دانست که در آن صورت سهم الارث مناسبی به من می رسد. گفتم
.اشرؾ، زن منصور -
.و اشک هایم سرازیر شد
:در حالی که روی هر کلمه تاکید می کرد گفت
اوهو ... اوه ... من فکر کردم چی شده! زن ... دوم ... پسر ... عموی ... تو سر زا رفته. تو هم که اصلا او را ندیده -
بودی. حالا ؼمبرگ زده ای که چه؟ سالی هزار نفر سر زا می روند. تو باید برای همه عزاداری کنی؟
:با سرزنش گفتم
.رحیم، او یک زن جوان بوده. بالاخره آدمی را آدمیت لازم است -
:به طعنه گفت

romangram.com | @romangram_com