#بامداد_خمار_پارت_194

!ده ... که این طور ...! پس چرا آن وقت که رفتی بچه خودت را تکه تکه پایین کشیدی آدمیت لازم نبود -
:مادرش همان طور که نشسته بود، پشت به من کرد و با ؼیظ گفت
.والله همین را بگو -
:آتش فشانی که در دل رحیم بود و من تصور می کردم خاموش شده، از زیر خاکستر ظاهر فواران کرد
تو می روی ... می روی بچه خودت را، بچه مرا بی اجازه من، بی خبر از من می اندازی بعد می آیی برای اشرؾ -
... خانم آبؽوره می گیری؟ تو خیلی آدم هستی؟ قسم حضرت عباس را باور کنم یا دم خروس را؟

:گفتم
.آن بچه نبود. یک لخته خون بود. انداختمش چون دلیل داشتم -
دلیل داشتی؟ مثلا بفرمایید ببینم دلیلتان چه بود؟ -
:مادرشوهرم گفت
جانم دلیلش این است که می خواهد به قر و فرش برسد. صبح به صبح بزک دوزک کند و به خودش ور برود. تو جان -
بکنی، من هم کلفتی کنم، ایشان بشوند خانم پایین و خانم بالا و بنشینند و فقط دستور بدهند که به این نگاه نکن. با آن حرؾ
نزن. کوکب را نگیر. مبادا از زن دیگری بچه دار بشوی ها! ولی خودش می رود بچه تو را می اندازد تا آزاد باشد. تا
.کش به کشمش بشود و تو بگویی بالای چشمت ابروست، پسرش را بردارد و یا علی مدد برود خانه پیش خانم جونش
:گفتم
خانم، حرؾ دهانتان را بفهمید. چرا نمی گذارید حرمتتان را نگه دارم؟ -
:رحیم سرخ و برافروخته از ؼضب از جا برخاست
دروغ میگه؟ دروغ میگه؟ -
نور چراغ بر چهره برافروخته، چشمان سرخ و سبیل چخماقی او افتاده بود. دندان ها را بر هم می فشرد. چه قدر این
:چهره کریه می نمود. دیگر خودم هم نمی دانستم عاشق چه چیز او شده بودم؟ گفتم
.رحیم، تو را به خدا دست بردار -
از من بچه نمی خواهی هان؟ عارت می آید؟ حالا من اخ شده ام. توی دکان نجاری که داشتی مرا می خوردی. یادت می -
آید؟
.آن وقت بچه بودم. حالا می فهمم چه ؼلطی کردم -
:سیلی او مانند شلاق بر صورتم نشست. این دفعه مادرشوهرم پا درمیانی نکرد. فقط با لذت گفت
.حقت بود -
:در حالی که با یک دست گونه ام را گرفته بودم، رو به او کردم و پرسیدم
خانم، شما نماز می خوانید؟ -
:به طعنه گفت

romangram.com | @romangram_com