#بامداد_خمار_پارت_192
صدای در بلند شد. دایه آمد. با وجود آن که می کوشید به زور لبخند بزند، باز حالتی داشت که دل من فرو ریخت. بی
.اراده پای برهنه از پله ها با پایین دویدم و باران سوالات را یک ریز بر سرش باریدم
دایه جان کجا بودی؟ چه شده؟ دروغ نگو. از چشمانت می فهمم. آقا جانم طوری شده؟ خانوم جان؟ پس چه شده؟ می دانم -
.یک اتفاقی افتاده. زود بگو
:دایه گفت
هیچ خبری نیست. یک چای به من .بر شیطان لعنت دختر. زبان به دهخان بگیر. نه آقا جانت طوری شده، نه خانم جانت -
نمی دهی؟
نشست و چای خورد. دل توی دلم نبود. پول مرا که یک ماه هم عقب افتاده بود، دو دستی در مقابلم گذاشت. دلم شور می
.زد
.باید ببخشی که دیر شد. گرفتار بودیم -
:گفتم
دایه، دل از حلقم درآمد. تو که مرا کشتی! بگو ببینم چه شده؟ -
.سرش را پایین انداخت و با گل های قالی بازی کرد
.... چی بگویم محبوب جان. ناراحت می شوی .... اما، اما، اشرؾ خانم -
!اشرؾ خانم؟ زن منصور؟ چی شده؟ بگو دیگر -
.سر زا رفت -
با گوشه چارقد اشکش را پاک می کرد. من و مادرشوهرم به او زل زده بویم. بی اراده با کؾ دست ماتیک را از روی لبم
.پاک کردم
سر زا رفت؟ یعنی چه؟ -
هفت ماهه دردش گرفت. از بس چاق شده بود. خدا بیامرز می خورد و می خوابید. قد کوتاه هم بود. این آخری ها شده -
بود عین بام ؼلتان. دست و پایش عین متکا ورم کرده بود. انگشت می زدی، جایش فرو می رفت و سفید می شد. باید
صبر می کردی تا دوباره به حال اولش برگردد. هیچ کفشی به پایش نمی رفت. این آخری ها یک جفت از کفش های آقا
منصور را می پوشید. هر چه می گفتند کم بخور، پرهیز کن. راه برو تا راحت زایمان کنی، گوشش بدهکار نبود. چهل
پنجاه روز پیش یک دفعه دردش گرفت. سر هفت ماهگی افتاد به خونریزی. سه شبانه روز درد کشید. هر چه حکیم و دوا
در شهر بود، منصور خان برایش آورد. نیمتاج خانم را می گویم. با آن همه برو و بیا و خدم و حشم، خودش شده بود کمر
.بسته هوو و خدمتش را می کرد. ولی چه فایده. روز سوم تموم کرد
بچه اش چه طور؟ او هم مرد؟ -
نه. یک پسر کپل و تپل و سفید مامانی. قربان کارهای خدا بروم. بچه هفت ماهه صحیح و سالم مانده. خانم بزرگ دایه -
.گرفته که شیرش بدهد. بچه را برده پیش خودش. می گوید خیال می کنم دو تا پسر دارم
romangram.com | @romangram_com