#بامداد_خمار_پارت_191

بدون یک کلام حرؾ، لاله را از جای خود بلند کرد. پول را برداشت و لاله را به جای خود گذاشت و رفت. مثل مرغ
:روزی نبود که به خود نگویم .سرکنده بودم. شب و روز انگشت ندامت به دندان می گزیدم
.عجب ؼلطی کردی محبوبه -
خانم جان مریض شده؟ اتفاقی برای .کم کم نگران می شدم. دایه خیلی دیر کرده بود. یعنی چه؟ فکرم هزار راه می رفت
:آقا جانم افتاده؟ رحیم می پرسید
این دایه نیامد؟ -
.نه، نمی دانم چرا؟ دلم شور میزند -
:به طعنه می خندید
.نترس. هیچ خبری نشده. پول ها را برداشته و زده به چاک -

روابط ما سردتر شده بود. رحیم قرتی شده بود. کلاه به سر می گذاشت. کت و شلوار و جلیقه می پوشید. سبیل گذاشته بود.
موها را روؼن می زد و یک روی شانه می کرد. به نظر من قیافه اش مسخره شده بود. صد بار جلوی آیینه عقب و جلو
می رفت. هنوز بعد از یک ماه با هم سر سنگین بودیم. تعجب می کردم. چه طور چیزی به روی من نمی آورد؟ چه طور
قشقرق راه نمی اندازد؟ او مشؽول خودش بود. خود را در آیینه تحسین می کرد و به وضوح منتظر بود که من نیز به
نحوی شیفتگی خود را به او ابراز کنم، ولی حالا دیگر حالم از دیدن چهره مسخره این مرد عامی، کوته بین به هم می
کمال نداشت و جمال او، اگر هم واقعا حسن و جمالی در بین بود، دیگر در چشم من .خورد. مردی که قدرت تمیز نداشت
.جلوه ای نداشت
اکنون مردی برای من مرد بود که آراسته باشد. متین باشد. فهیم و دانشمند باشد، مثل عمویم، مثل پدرم، مثل منصور، مثل
پسر عطاالدوله که من احمق او را رد کردم، که عجب ؼلطی کردم. حالا در آرزوی مردی بودم که شریؾ باشد. ؼیور
.باشد. سلیم النفس، ضعیؾ نواز و حمایتگر باشد. مردی که دردها را تسکین دهد. که بتوان به او تکیه کرد
دیگر سر و زلؾ و قد و قامت مرا گمراه نمی کرد. من به دنبال یک انسان بودم. رحیم نمی فهمید چرا و چه گونه از چشم
.من افتاده است. اهمیتی هم نمی داد. همان طور که بود و نبود او نیز برای من مهم نبود
یک روز صبح سرحال و شاد از این که در نقشه خود موفق شده بودم، از خواب برخاستم. لباس مرتبی به تن کرد. بزک
کردم. سرمه کشیدم و لپ هایم را سرخ کردم. آن قدر دست دست کرده بودم که رحیم رفته بود. مادر شوهرم به محض
:دیدن من گفت
امروز کبکت خیلی خروس می خواند! چه خبر شده؟ -
.هیچی، فقط خوشحالم -
چرا؟ -
.هیچ، همین طوری -
باز نقشه ای داری؟ -

romangram.com | @romangram_com