#بامداد_خمار_پارت_189

:رحیم با دستی زیر زانوها و دست دیگر زیر سرم را گرفت و مثل پر کاه از زمین بلندم کرد. در همان حال گفت
.اسباب حمامش ننه. اسباب حمامش را بیاور -
مادرشوهرم بقچه مرا برداشت و در را بست و جلوتر از ما به سوی اتاق دوید. وقتی رحیم که مرا در آؼوش داشت به آن
جا رسید، او تشک مرا میان اتاق خواب ما پهن کرده و شمد بر آن افکنده بود. رحیم همچنان که مرا در آؼوش داشت
:نگاهی به پیشانی عرق کرده ام افکند و گفت
محبوبه جان چی شده؟ توی حمام حالت به هم خورد؟ -
:مادرشوهرم گفت
!بگذارش زمین. او که حمام نبوده -
:رحیم با ؼضب رو به او کرد و پرسید
از کجا فهمیدی؟ -
..... از موهایش که خشک است. از این که همان لباس های صبح تنش است. از این که بوی حمام نمی دهد -
رحیم آهسته مرا روی تشک گذاشت. با این همه از نکانی که به من وارد شد دردی در شکمم پیچید و باز لخته ای خون از
.بدنم خارج شد

مادرش چادر از سرم برگرفت. به خاطر گرمای هوا پیراهن سفید بلندی با دامن دورچین به تن داشتم که تا نزدیک ساق
:پایم می رسید و نقش های صورتی رنگی داشت. مادر رحیم به او گفت
.بلندش کن شمد را از زیر بدنش بیرون بکشم -
:رحیم مرا بلند کرد و آه از نهاد مادرش درآمد و گفت
!رحیم ببین، خونریزی کرده -
رحیم کنار تشکم زانو زد و به خونی که دامن و ملافه مرا سرخ کرده بود خیره شد و بعد با وحشت به صورتم نگریست.
:صدای آن ها را از دور می شنیدم. گفت .لای چشم هایم باز بود. انگار در میان مه و ؼبار بودم
محبوب جان چه شده؟ زمین خورده ای؟ آخر، آخر .... چرا؟ -
:مادرش با دست هایی لرزان دامن لباس مرا بالا زد و ناگهان به همان حال خشک شدو با ؼضب گفت
.دختره آب زیر کاه! زمین خورده؟ نه جانم، زمین نخورده. رفته داده بچه اش را پایین کشیده اند -
:رحیم مثل صاعقه زده ها ماتش برد. با دهان باز به مادرش نگاه می کرد. دو سه بار آب دهانش را فرو داد و سپس پرسید
چی؟ چی گفتی؟ -
.هیچی. رفته بچه اش را انداخته -
:ناگهان رگ گردن رحیم برجسته بود. حالت چشملنش برگشت. دست خود را بالا برد تا به صورتم بکوبد
!ای عفریته هفت خط! ای جادوگر حرامزاده -
:مادرش دست او را میان زمین و هوا گرفت

romangram.com | @romangram_com